تبليغاتX
سیدعلی اصغر موسوی : از چهارحد تا قم
سیدعلی اصغر موسوی : از چهارحد تا قم
از بهشت ، تا کویر ، ازکویر ، تا بهشت Heartily words of Dream - ِseyed.AliAsghar.Mousavi
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
حافظ شیرازی ...  

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

 (به مناسبت 20مهر روز بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد حافظ)

 

آیینه ای در راه تکامل، مست از شعشعه ی صبحی دل انگیز.

انگار، طرحی نو شکل می گرفت و آسمان می خواست بار امانت از دوش بردارد.

«ساکنان حرم سِرٌ و عفاف ملکوت»، سرمست از تلاوت عشق، در انتظار تکامل آن بلور سراپا احساس بودند؛ بلوری که سحرگاه، سر از دامن خورشید بردارد و گیسوی طلایی غزل را، عاشقانه نوازش کند:

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده ی مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

... و سرانجام، انتظار به سر آمد و در اولین ثانیه های دلباختگی، آبشاری از تخیّل سرازیر شد و عشق، گیسوی بلند شعر را شانه زد.

چه «شاخه نباتی»! چه «تازه براتی»! فصل فصل آیینه گی حافظانه،فصل فصل غزل های عارفانه با عاشقانه های جاودانه بود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود و از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلّی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

گویی بهار، آغاز شده و نرگس های شیرازی بر حریر تماشا نشسته اند و آینه گردانها، در سماعی بشکوه، عشق را تکثیر می کنند.

حافظ: غزل عشق و غزل: عشق حافظ است.

 حافظ، خورشید آسمان شعر و ادب و حکمت و عرفان است؛ که بر گستره ی سبز این سرزمین تابید:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورق های تو بر توست

گویی همیشه اردت خواجه به اراده ازلی و ابدی خداوند بسته است و کمتر غزل محکمی از او

 می توان یافت که در آن سخن از ارادت نرانده باشد، چه اینکه بین سالک و مرشد، مرید و مراد و عاشق و معشوق، این اراده است که سبب ساز عشق است، تا جایی که می گوید:

طفیل هستی عشق اند آدمی و پری

ارادتی بنما، تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش

که بنده را نحرد کس، به عیب بی هنری

می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند

به عذر نیم شبی کوش و گریه ی سحری !

در عرفان خواجه، نه بوی افراط بایزیدی (مستی) و نه تفریط جُنیدی (مستوری) دیده می شود، او مجذوب عِشوه و کرشمه معشوق است؛ معشوقی که جاذبه ی عشقش معقول را مجنون و جاذبه ی عقلش، مجنون را معقول می کند و هیچ کس از مستور و مست، مقابل اراده اش راهی جز تسلیم ندارند:

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند

ما دل به عشوه ای که دهیم، اختیار چیست

آن چه در غزلیات خواجه، حال و هوای «جبر» دارد؛ نه آن جبر کلامی و نه آن خرده گیری متکلمین است، بلکه جبر، «جبر عشق» است، که وحشی بافقی (ره) به زیبایی آن را به تصویر می کشد؛

 که اگر عاشق شدی، مجبور به جبر عشقی، نه مختار به ترک آن:

به مجنون گفت روزی عیب‌جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوری ست

به هر جزوی ز حسن او قصوری ست

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت

در آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیده ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی ست

کزو چشمت همین بز زلف و رویی ست[1]

وگویا ترین بیت حافظ در این مقال همانا بیت زیر است:

هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت

زان میان پروانه را در اضطراب انداختی !

یکرنگی حافظ در عشق، سبب یکرنگی او در شریعت و طریقت و دست یابی او به غایت آمال عارفان"  حقیقت" است وآنگاه که به سالوسان خود نمای دین فروش می رسد؛ خروش برمی دارد:

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

آری ؛عاشقی کار رندان قلندر است ، نه خود ستایان بی مایه !که همواره شطح و طامات در بازار خرافات بساط می کنند ودم از کشف و کرامات می زنند !

از گوته آلمانی تا کُنتس فرانسوی و از تیمور لنگ تا عطار پیر چارسوق؛ همه و همه، ستایش گر حافظند و مست تغزّل او.چرا که او حافظ است ؛ حافظ عشق ؟!

نگاهش، ناب است؛ ناب تر از آبیِ آسمان؛ تا جایی که «طاووس جلوه زار آیینه خانه»[2] به نقاشی هایش رشک می برد و «سیمرغ» عقل، در بهت تماشایی، گم می شود که شیخ صنعان[3] در آستانه ی آن، دل به گیسوان چلیپایی بست:

«در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست»

**

«گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه

که من چو آهوی وحشی، ز آدمی برمیدم»

حافظ شاعری با اشراقی شگرف و ستودنی است و هم سویی عقل و عشق دراندیشه ی پرندینش، ریشه در اقیانوس فلسفه و عرفان دارد:

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد

**

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت، نه این زمان انداخت

**

حافظ، پیش از آن که یک شاعر باشد، معمار شعر است؛ که اوج زیبایی را، به ساختار لفظی و معنوی شعر می بخشد:

«منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کِلک، همه قند و شکر می بارم»

آیینه ای که آن روز قامتِ «خواجه شمس الدین محمد حافظ» را در نگاه خمارین نرگس ها به تصویر کشید، امروز تبلور رنگین کمان احساسش را، به نمایش گذاشته است به گونه ای که هنوز مادر گیتی چشم به راه کودکی مانده است که گوی رقابت از خواجه برباید، خواجه ای که هنوز هم برترین غزل سرای ایران است.

خواجه، توانست بار امانت هنر را به دوش بکشد؛

 هنری که انگیزه ی آن، بازتاب جمال الهی بوده و هست و خواهد بود.

یادش گرامی و یادمانش بر ادب دوستان و ارادتمندان خواجه شیراز گرامی باد.

                                                                   

                                                           سید علی اصغر موسوی



[1]  دیوان وحشی بافقی، ویراسته ی دکتر حسین آذران، انتشارات امیر کبیر، تهران، سال 1380، ص 816.

[2]  وام از شعر بیدل دهلوی.

[3]  شیخ صنعان – منطق الطیر عطار نیشابوری.

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
مناسبت ها : سعدی - بهار - سپهری ...  

(خلسه‏های عاشقانه)

سر جانان ندارد، هر که او را خوف جان باشد

به جان گر صحبت جانان برآید، رایگان باشد

مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد؟

خَسَک در راه مشتاقان، بساط پرنیان باشد

ندارد با تو بازاری مگر شوریده، اسراری

که مِهرش در میان جان و مُهرش در بیان باشد

نخواهم رفتن از دنیا، مگر در پای دیوارت

که تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد

 

باز هم سخن از سعدی شد، باز هم سخن از شیراز: "خوشا شیراز و وضع بی‏مثالش”.

در بهترین فصل سال، آکنده از عطر یاسمن، سرشار از شکوفه‏های نارنج، لبریز از خمارانه ی نرگس‏ها و مملو از نازهای سبز سروها و شمشادها ... .

باز هم فصل تغزّل، فصل گل، فصل “گلستان و بوستان”، فصل غزل و فصل بهارانه ی "طیّبات”.«منت‏خدای را”عزّوجلّ” ...» که اگر نبود قلم عالم آرایش، دستی به سمت هنر گشوده نمی‏شد و زبانی به شکر، باز.

اگر نبود دست هنرنَمایش، دلی از زنگار زدوده نمی‏شد و نگاهی به تماشا، عاشق.

به چه کار آیدت ز گل طبقی

از گلستان من ببر، ورقی!

نقّاش ازل، آن روز که شعر و نقاشی را در هم می‏آمیخت، گویی “گلستان و بوستان” را بر پرده ی تماشا آویخت. همیشه تا چشم بر صحیفه بهار می‏دوزیم، زبان به تغزّل باز می‏شود، که:

گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی!

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن، که چنین خوب چرایی؟!

□□

“سعدیا”، مرد نکونام!

امروز تمام نگاه‏ها با تواند؛ تمام پنجره‏ها به سمت مصلای تو بازند و تمام آینه‏ها، سرشار از تو و تمام تصویرها، آکنده از تغزّل عاشقانه‏هایت گشته‏اند؛ چنگ بردار و خنیاگران آسمانی را با سماع غزل‏هایت به خلسه‏های عارفانه ببر!

آه، ای همیشه عاشق‏ترین، ای سر حلقه خیل خوبان؛ برخیز و شولای عشق بر تن، زنجیر جنون برپا و شور عارفانه “یاهو” در سر، خیل آهوانِ نظر را بر گستره سبز بهار برقصان؛ برقصان، گیسوان تنیده به تارهای شیدایی را!

برقصان، بنفشه‏های پیچیده بر غربت تنهایی را!

برقصان، سنبل‏های افسرده در حال و هوای جوانی را!

برقصان، دخترکان کوزه بر دوش چشمه‏های آسمانی را؛ آن‏گونه که باد در یال سمندها می‏رقصد، آن‏گونه که آب در ارتفاع آبشارها می‏رقصد؛ آن‏گونه که اشک، در چشم آهوانه و عشق، در سینه ی تماشا، می‏رقصد.

از سمرقند تا دمشق، از سومنات تا اُندُلس، از پاریس تا نیویورک و از شیراز تا آبی‏ترین شهر آسمان؛ تا جایی که دیگر بار، شور عاشقانه، نگاه افق‏ها را به سمت عشق بخواند:

هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش

من بیکار، گرفتار هوای دل خویش

این تویی با من و غوغای رقیبان از پس؟

وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش؟

از سلوک عارفانه، تا وصال عاشقانه، از شعله تا پروانگی، از غزل تا مثنوی و از گلستان تا بوستان؛ از الفبای تنهایی، تا قاموس فصل‏های آبی عشق ...، این کلکِ زرّین “سعدی” است که فانوس معرفت در دست، دور جهان می‏گردد و شیفتگان هنر الهی را به عشق می‏خواند.

سعدی، شرافتِ آب، نجابتِ باران، بلاغتِ ابر و صداقتِ اشک را چنان بر پرده “غزل” به تصویر می‏کشید که بهار، در “خلسه‏های عاشقانه” و پاییز، در سکر عارفانه فرو می‏رفت:

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

... عاقبت، بهار تماشا را به تابستان نگاه‏ها گره زد و مجموعه‏های عاشقانه‏اش ماندگارترین “الفبای تنهایی” شدند!

نامش چکامه ی عشق و یادش غزل باران، باد!

دولت جاوید یافت، هر که نکونام زیست

کز عقبش ذکر خیر، زنده کند، نام را!

 

خوش ست عمر دریغا، که جاودانی نیست

پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست

درخت قد صنوبر خرام انسان را

مدام رونق نوباوه ی جوانی نیست

گلی ست خرم و خندان و تازه و خوشبوی

ولیک امید ثباتش چونان که دانی نیست

چه حاجت ست عیان را به استماع بیان؟

که بی وفایی دور فلک نهایی نیست

 

 

 

خزان در بهار     

 

ای خدایی که در تو حیرانم

کیستی؟ چیستی؟ نمی دانم!

کرده ام من به هستی ات اقرار

گفته ام در تو بهترین اشعار

همچنین، گاه گاه از ته دل

کرده ام یادت ای شه عادل

لیکن از نقص خویش عاجزوار

در تو و هستی تو حیرانم

آنقدر دیدم و شنیدم تا

کسب کرده ام به معرفت قدری

در نیاورده ام سر از این کار

این بدانسته ام، که نادانم

گوش کر گشته چشم نابینا

که رسیده ام به قرب لا ادری

 

گل‏دسته‏های آستان کبریایی قدس، شهر «مشهد» را به نیایش فرا می‏خواند و خانه، باز هم از عطر «بهار» پر شده بود؛ خانه‏ای که بوی عشق، بوی ایمان و بوی شعر، فضایش را از لهجه ی دیر آشنای «بهار»، پر کرده بود.

     چو نو کردی، نوای مهرگانی

ببردی، هوش خلق از مهربانی

... باز هم «خراسان»، خطّه ی سبز غزل‏هاست؛ غزل‏های آمیخته با «بوی جوی مولیان»!

خطّه‏ای که ارتفاع قامت شعرش، رساتر از «سرو کاشمر» و عظمت آوازه آن، فراتر از گل‏های «زعفران» است.

خطّه‏ای که در پاییزان غزل‏ریز و خزان‏گاهان چکامه‏ریز، مردی از تبار چامه‏های سبز را، هم‏چون «بهار»، به گلستان «ادب» سپرد.

بیان رسایش پر از پند، و اندیشه ی گهربارش آکنده از مهربانی به خویشان بود؛ چنان که به سادگی مخاطبانش را به احسان و نکویی وا می داشت:

در بر مام و باب خاضع باش

امرشان را ز جان متابع باش

محترم دار پیرمردان را

قول استاد و حکم سلطان را

اصل های قدیم را مفکن!

چون کهن یافتی قدح، مشکن!

عیب چیزی مکن به دم سردی

بهتر از او بیار؛ اگر مردی!

گفتن عیب کس نسنجیده

می شود عادتی نکوهیده

عیب جویی چو گشت عادت تو

بسته گردد درِ سعادت تو

 

محمدتقی بهار ـ ملک الشعرا ـ ، مردی بود که در دست‏هایش کلک ادب، چنان آراسته به هنر بود که هنرمندی‏اش را حتی در «وکالت و وزارت»، نشان می‏داد.

آزادگی و آزادی خواهی، جان شیفته‏اش را به انقلاب «مشروطه» پیوند زده بود و زبان و قلم بی‏همانندش، سوختگانِ عشق و انقلاب را به «ستم ستیزی» فرا می‏خواند.

ذات بهاری‏اش، همیشه با «دیوهای سپید پای در بند» سر ستیز داشت و نام سترگ و بشکوهش، هنوز چون «دماوند» بر قلّه ادب و هنر می‏درخشد.

«سبک‏شناسی» نگاهش، اشراقی و تاریخ‏شناسیِ قلمش، مالامالِ منطق بود.

«نثر»ش، لهجه دیر آشنای «دری» داشت؛ و «نظمش» شکوه دیرین خراسانی:

آن که صد سلسله در هر شکن موی تو بست

دل جمعی، به پریشانی گیسوی تو بست

سرو را پای تقدّم به گِل آمد ز آن روز

زر و زیور پی پیرایه بر آن روی مبند

گشت در شهر به شیرین سخنی شهره، بهار

که به خود ناز و ادای قد دلجوی تو بست

که جهان زیور خوبی همه بر روی تو بست

تا که طَرف سخن از لعل سخنگوی تو بست

 

 

 

 

 

ذات بشکوهش، جوان‏مردی و ادب ذاتی‏اش، آکنده از نجابت بود؛ آن‏گونه که مدایحش برای اولیااللّه‏، و آثار انقلابی‏اش، سرشار از ادب و معرفت نسبت به مردم بود. روح آزاده و نام فرهیخته‏اش فراموش روزگاران مباد!

***

سید علی اصغر موسوی

 (به مناسبت درگذشت استاد محمد تقی بهار)

 

بهار؛ بی شعر و نقاشی

 

صدای زمزمه ی آب، تا گلابستان ادامه دارد، اما خزان زودرس، هاله ای از غم در نگاه چلچله ها پدید آورده است؛ چگونه بهار می تواند در نگاهِ یک "شاعر" بمیرد! و یا، یک شاعر در نگاه بهار
؟!

آخرین "نقاشی"اش، جاده ای به سمت ابدیت را نشان می دهد که در کناره هایش دیگر «شقایقی نیست» و زندگی، تنها در آن سوی آینه ها ادامه دارد!

او، تمام فصل ها را حسّ کرده بود، اما فصل بهار، آن هم در "کاشان"، که باغ هایش گُلابین و کوچه هایش آکنده از عطر "شعر"هاست، رنگ دیگری دارد! هر کس برای رفتن به به "خانه ی دوست" دسته گلی در دست و غزلی بر لب، قصد تفأل می کند و نذر خویش را به سقاخانه های "قمصر" می برد، تا از اشکِ گلاب، شمع جان را به پروانه ی وصال برساند. اما امروز بهار، ناباورانه سوگ "سهراب" را با تمام وجود حس کرد و سردترین نقاشی را خود را بر پرده ی سیاه تماشا آویخت!

□□

کفش هایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه ی مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

باید امشب بروم ...1

 □□

انگار مرگ، هیچ "نوشدارویی" را نمی شناسد و هیچ بهاری را بهانه ی زندگی نمی داند؛ حتی اگر زندگی "سهراب" در میان باشد!

اگر چرخ گردان کِشد زین تو

سرانجام، خشت است بالین تو

 

سهراب، از شعر تا نقاشی، از سکوت تا فریاد، نیلوفر دلش را از مرداب زمانه بیرون کشید و مثل آرامشِ نگاهش، به دریا بخشید. او نگذاشت «زندگی بر لب طاقچه ی عادت» از یادش برود؛ آن گونه که از یاد بسیاری رفته بود! زندگی را سرود، نقاشی کرد؛ و مثل آب، در تمام صحنه هایش جاری اش کرد.

سهراب هیچ گاه نگاهش را نفروخت؛ نگاهی که از اشراقی خاصّ و شهودی عالی بهره می برد.

نگاهی که در بین مردم ریشه داشت و بازتاب آیینه ی آن ها بود. نگاهی که «تمام آب ها را زلال، تمام درویش ها را سیر و تمام کبوترها را سیراب» می خواست!

سهراب، ایمانش را از سپیدارها، تقوایش را از پرندگان و صداقتش را از آب ها، آموخته بود؛ با تبسمِ شبنم ها وضو می گرفت و با قد قامت گل ها، نماز می خواند!

□□

من مسلمانم.

قبله ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده ی من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.

سنگ از پشت نمازم پیداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

من نمازم را، پی "تکبیرة الاحرام" علف می خوانم،

پی "قد قامت" موج.

کعبه ام بر لب آب،

کعبه ام زیر اقاقی هاست.

کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر.2

□□

امروز، سهراب اهل کاشان نیست که در آن سوی نقاشی هایش گم شده باشد! فراتر از مرزهای خط کشی شده ی اندیشه و فراتر از نگاه بسته ی زمان، این شعرهای اهورایی اوست که زمزمه می شود.

با مرثیه ای سبز، «به سراغ چینیِ نازک تنهایی»اش می رویم، یادش در لحظه های سبز نیایش ستوده باد.

وه که هر گه که سبزه در بستان

به دمیدی چه خوش شدی، دِل من

بگذار ای دوست، تا به وقت بهار

سبزه بینی، دمیده از گِل من 3

سید علی اصغر موسوی

 

1 هشت کتاب، سهراب سپهری، ص 390

2 هشت کتاب، سهراب سپهری، ص 272

3 گلستان سعدی

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------******************************************************************************************************************

شنبه پانزدهم فروردین 1388
زندگی ...  

 

ساختی     با    سر گرانی    ،    سنگ  وار

هر   چه    رنگین تر  شدی   ،   نیرنگ وار

راست  از   چپ   ،    راه  رفتی  کوچه  را

 خود  نما   ،   و   خود  ستا  ،  آژنگ  وار

کس     نمی بیند     نشان    چیستی؟

چپ به راست از هم گشودی ، منگ وار

بس  که   خم  پیش  تماشا  مانده ای

رنج  دردی    ،   داغ زخمی   ،   رنگ  وار

سر  نخواهی  شد  ،  که دم هستی مدام

هر  چه  می بندی  به  خود  ،  آونگ  وار

بس     که    زیر    چتر  منت   رفته ای

آدمک  های   زبون    را    ،    تنگ  وار

می گدازندت  ،  نمی دانی که  چیست !

رنگ   تقدیرت    ،     در   آخر   زنگ  وار

تا    کجا   گم   می شوی   از  اصل  خود

دور  خواهی   شد   ز خود   ،  فرسنگ  وار

تو     بمان     در   سایه  ی   تردید  ها

من   خوشم   با   زندگی   خر چنگ  وار

۱۳۸۰ قم

 

چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
عبور از غبار ...  
پرنده برای پرواز

                   آب برای عبور

                                        گل برای تنفس

     ومن

                       برای زندگی....

  ای عشق ،

  ای نهایت ادراک؟!

                      در کوچه های هر چه غریبانه !

 در تراکم ثانیه های پر از اندوه!

                       در بغض شب های بدون سحر !

                                                 تنفس خواهم کرد

                                                  جاری خواهم شد

         ... و پر از هیجان پرواز خواهم کرد

                           اگر بگذارند!؟!

                            ***

                        بهار ۱۳۸۰

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
برزخ گیسو ...  

 

 

عکس  خورشید  در  این  آینه   زندانی  نیست

هر  چه گفتیم ، بگو ، صحبت حیرانی ، نیست !

تو  در  آن  برزخ  گیسو ، به  سیاهی   خرسند

من   به  دنبال  سحرگاه  ،  که   زندانی  نیست

نقطه چین  است  جواب  سخنم  ،  این  آژنگ

از  همان  جنس که  پیوسته ، نمی دانی ،نیست  !

پیری   حوصله   را   ،  فصل  سکوتت  آورد

جنگ دیوار ودر اینجا ، به غزل خوانی نیست

وقت  تنگ است  و  فراسو ، خطری بی پایان

ترس  این قافله  از برف  زمستانی  نیست   !

سرمه ی  خواب  ،  مبین  چشم  به  یلدا  دارد

صبح  ،  در پنجره   خمیازه ی  پنهانی  نیست !

با  الفبا   ،   سخن  عشق   ،   میاموز  به  من  

آخر  این  پیر ، همان  طفل دبستانی  ، نیست !

*((سر  زلف  تو  نباشد   ،    سر  زلفی  دیگر

از  برای  دل  ما  ،  قحط  پریشانی   نیست))

*=  بیت از صائب تبریزی                             

  

                         قم-   25/2/1380

جمعه چهارم فروردین 1385
اشراق نسیم ...  
دست ها می میرند ...

دست ها می میرند -

با نقابی که فقط

لذت شب ار حس کرد ؟!

می شوی تا ابدیت: پرواز-

مثل اشراق نسیم.

مثل شبنم به سحرگاهی سبز

*

پشت احساس درخت

پشت فریاد سکوت

پشت آیینه و آب

پشت آن کوه

کسی سفره دل را واکرد:

می کند گریه نسیم

می وزد رنگ دعا

می شود تا ابدیت جاری...

*

می شود تا ابدیت جاری:

حس سیال تبسم در آب

حس ادراک درخت

در بلندای زمین

مثل فریاد سکوتی که پر از فریاد است؟!

یک نفر...

یک نفرباز اگر

حس نگاهش را صبح-

ساعتی صرف تماشا بکند؟!

یا بنوشد

تنها ، قطره ای ...

قطره ای از گل مینایی شبنم

با عشق...

**

این روزها "چهارحد" غرق در حس بهار است ،

 بهاری که صدایش را در سینه "قجیر" پنهان خواهد کرد

بهاری که گل های زرد را در اطراف "قالا"خواهد چید

بهاری که سپیدارهای "آشاغی چای" را از خواب زمستانی بیدار خواهد کرد  

بهاری که نغمه کبک ها را دوباره در فضای "آرموت دره" خواهد سرود

بهاری که رنگ " قیرمیزی داغ" را مثل اسب های کهر با بارش باران جذاب خواهد کرد

بهاری که عطر "پونه های وحشی" و "قوچ اوتی " را در "قارادولایی" خواهد پراکند

بهاری که بوی اویشن ها را با مشام " آق داغ" اشنا خواهد کرد

بهاری که دوباره مرا تولدی دیگر خواهد بخشید ...

بهاری که دوباره مرا "عاشق " خویش خواهد کرد

عاشق دختری بلند بالا با چشمانی به رنگ "بهار"...

***

عید و آمدن بهاری دیگر مبارک