تبليغاتX
سیدعلی اصغر موسوی : از چهارحد تا قم
سیدعلی اصغر موسوی : از چهارحد تا قم
از بهشت ، تا کویر ، ازکویر ، تا بهشت Heartily words of Dream - ِseyed.AliAsghar.Mousavi
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
یامهدی ادرکنی ...  

تصویر عدالت خدایی

 

ای ذات شریف کبریایی، مولای غریب، پس کجایی؟!

لبریز امید هستم، اما، دلواپستان از این جدایی

 

تو راز شگفت کایناتی، آیینه واپسین لولاک

واقف به تمام محکماتی، در شیوه حق و حق ستایی

 

رخسار تو آیه آیه ی نور، تاویل بدیع و النهار است

هم مردمکان بسان والیل، تفسیر شریف دلربایی

 

اشراق شگرف گیسوانت، آیات بلند و ژرف یاسین

محراب قشنگ ابروانت، تصویر عدالت ولایی

 

مخلوق تبسم نگاهت، خورشید سپیده گاه موعود

مستور تجسم پگاهت، ظلمت کده های خود نمایی

 

بس جای ترنج دست ها را، مردم ببرند عاشقانه

گر جلوه کنی به جای خورشید، یا پرده غیب واگشایی

 

ایطای خفی و هم جلی را، آمیخته ام به هم که شاید

نقصان مرا ندیده گیری، مشمول عنایتم نمایی

 

تاکی به افق نظاره کردن، گریان تر از آسمان ابری؟!

تا کی به سپیده خیره ماندن، شام غم ما، سحرنمایی؟!

 

تا کی زهوا ستم ببارد، بر جان گیاه، سم ببارد

تا کی به کویر، خو بگیرد، گل بوته به جرم بینوایی

 

تا کی زفقیر، قصه فقر؛ تاکی زغنی، حکایت مال

تاکی به ضعیف، طعنه اینکه: تو اهل کدام روستایی؟!

 

تاکی بدمد، گل شقایق، بر خاک مزار گرم عاشق

تاکی بخورد زمانه پیوند، با مرثیه های کربلایی

 

مستور شود شب غریبان، همراه سپیده گر بتابی

پر شور شود دل یتیمان، تا از غمشان دهی رهایی

 

این چامه به التفات یادت، سرشار بلاغتی عجیب است

ترکیب تناسبش: مرتب، تذهیب تغزلش: خدایی

 

یا صاحب ذو الفقار حیدر، یا حافظ مصحف پیمبر(ص)

یا مظهر عدل حی داور، ای کاش، که زودتر بیایی!

 

سید علی اصغر موسوی

 

 

 

 

 

همیشه دلخواه

 

علت عارفانه ی عشقی، از تمام رموز آگاهی

فرصت عاشقانه ی وصلی، فصل سبزی، همیشه دلخواهی

خشک زار کویر را باران، دشت ها را نوید دریایی

خفتگان را تبسم خورشید، راهیان را تبلور ماهی

 

نور "والفجر" بر حریر سحر، شور "والعصر" در حریم زمان

رمز "والیل" در ترانه ی شب، راز "والشمس" در سحرگاهی

 

راز اشراقی "نماز و طواف"، "مروه"ی عشق را "صفا" هستی!

"رکن توحیدی مناسک حج"، "کعبه" را رمز "حجت الهی"

 

عاشقان را ترنم صبحی، عارفان را تبسم مهتاب

ره نشینان مانده را امیّد، خستگان را رفیق و همراهی

 

با تو هستیم، ای همیشه عزیز، با تویی که فقط به خاطر ما

طول این غربت و جدایی را با صفای قنوت می کاهی

 

با تو هستیم تا طلوع سحر، تا ظهور سپیده ی موعود 

صبح آدینه ای که از رازش، در تمام امور آگاهی !

***

سید علی اصغر موسوی

 

 

****

 

 

 

 

 

 

برای آینه

من خواب ندیده ام ...

من خواب ندیده ام  !

من می دانم ...

من می دانم، که کسی می آید:

« کسی که مثل هیچ کسی نیست »

با قامتی بلند

و گام هایی سترگ

با صورتی نجیب

و دست هایی کریم

که ناب ترین لحظه ها را

برای زیبایی آیینه ها

از درخت و آسمان خواهد چید

*

بگذار امروز ...

دست هایم را روی سر بگذارم

و زانوانم را بر خاک

فردا، در دل صبحی بلورین

تو را عاشقانه خواهم سرود!

خواهم سرود ازآبی آسمان

خواهم سرود از دشت های سبز

از کوچه های پر شده از شوق زندگی

از خانه پر از عطر سادگی

... و من

... و ما

... و آن هایی که نیامده اند و خواهند آمد.

و به طلوع سپیده سلام خواهند داد!

سلام ای خورشید سبز!

درود ای پنجره ی آبی!

***

سید علی اصغر موسوی

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
یاحسین ...  

عطر سیبستان  طه

 

آسمان ها را آراسته اند،پرچم های سبز و سرخ، در کوچه کوچه ی کهکشان، با نسیم دلنواز صلوات به حرکت در می آیند و کاینات، منتظر آمدن مولودیست که نام مبارکش را؛ بر تارک عرش آویخته اند: حسین!

مشتاق تر از تمام آسمانیان، آنکه در کالبد روحانی خویش نمی گنجد، حضرت جبریل (ع) است.اوست که آغوش پرندین خود را به سمت حسین گشوده است.

امروز تمام آسمانیان سرود "تبارک الله" می خوانند.

 -  وه  که چه زیباست کودک زهرا (س)؛ چه زیبا است، میوه ی طه!

گویی تبسمش آکنده از عطر سیب است؛ عطر سیبی که هنوز هم بهترین خاطره ی مدینه و دل انگیزترین عطر پگاهان کربلاست.

همچون نوری که از دل خورشید برآید؛ از سودای دل افلاک، قدم در عالم خاک می گذارد و آغازین شگفتی حضورش را؛ با سجده در برابرمحبوب وحبیب خویش به تماشا می گذارد.

 لحظه ای بیش نیست که سرارادت در خاکستان زمین، برآستان حضرت دوست (جل جلاله) گذارده است - سری که در نهایت، قربانی کوی او خواهد شد – اما ، گویی تمام  افلاکیان  اورا می شناسند ؛ نامش را می دانند و مرامش را می ستایند.

گویی تمام عرشیان، از روز ازل منتظر تولد او بوده اند؛ تا پرچم غیرت را در قحط مردمی ها، به اهتزاز درآورد.

او می آید از ازلی ترین نقطه ی آفرینش؛ تا چراغ هدایت باشد و کشتی نجات.

می آید تا عاشورا به عظمت خویش ببالد؛ می آید تا کربلا، مشام جهان را با "عطر سیب" آشنا کند. می آید تا ولایت، اوج غریبانگی خود را به تماشا بنشیند.  می آید تا صبررا، ایثاررا، شهادت را

 و تمام "کلمات آسمانی" را معنا کند.

او می آید تا کسی "غیرت دینی" را به فراموشی نسپارد؛ می آید تا جنازه ی امر به معروف و نهی از منکر بر زمین نماند.

آری، می آید، نقطه ی اوج رسالت و ولایت؛ نقطه ای که ، قله ی کمال آدمی و نزدیک ترین فاصله با خداوند است؛ آنجا که حتی خون گلوی فرزند، مانع قرابت نشود.

* * *

مولا، ای عظمت شهادت؛  چقدر نامت دلنشین است؛ حتی برای شهادت !

چیست پنهان، درنهانخانه ی نامت ؛ که اشک را مجال تأمل و درنگ نمی دهد و عشق را حیران عاشقانگی های خویش کرده است .

مولای عاشقان؛ چقدر یادت برای عارف شدن مغتنم و نامت برای عاشق شدن زیباست!

کربلا تنها با تبسم عارفانه ات جان گرفت و عاشورا، تنها با ترنم عاشقانگی هایت نامی شد.

ای عزیزتر از رگ های جان؛ یحیای دل های عاشق؛ سلام بر تو باد، تا واپسین روز آسمان و زمین!  میلادت مبارک ، یا حسین (ع) !

                                      ******

چه بشارت دل انگیزی !

خبرش کنید؛ علی (ع) را خبر کنید؛ که انتظار به پایان رسید، اینک این عباس  ماه بنی هاشم ؛ ماهتاب آسمان ولایت ،که از پرتو عنایات نبوی (ص) و انعکاس قرابت علوی (ع) تا همیشه تاریخ در آسمان کربلا خواهد درخشد و راهیان سرزمین نوررا ؛با تبسم آسمانی خویش، بدرقه خواهد کرد.

خوشا نسیمی ازدیارعنایتش ؛تا تشنگی غربت از کام جهان زدوده ،غبارغم از  چهره ی دل ها بشوید!

" ابوالفضایل" اش خوانند، تا سپهسالار فتوت را،کسان به فضیلتی بشناسند که بی بدیل و بی نظیر است؛ آنجا که تشنه کامی شهادت را، به زلال عافیت ترجیح می دهد وعظمت فتوت و وفا و جوانمردی را به نمایش می گذارد.

تشنگی را به آب ترجیح می دهد، بلای عشق را به جان می خرد؛ تاسرافرازی خویش را در درس مولا مردان(ع) بیآزماید.

او فرزند علی (ع)ست و فرزند خاتون سرافراز مدینه، ام البنین (س).او وارث شجاعت علی (ع)، صداقت زهرا (س)، کرامت حسن (ع) است؛  وارث تمام فضایل. تنها زبان ذوالفقار نیاموخته؛ که عارف تمام دقایق هستی بخش عشق است؛ عشقی که عظمت کبریایی اش او را تا جایی اوج داده، که عرش مقابل مرامش تعظیم می کند .

 بهشت از تکرار نامش به وجد می آید؛ وآسمان به نام او چراغ ماهتاب روشن می دارد؛ مشکل گشای تمام گره های فرو خورده در کلاف زمان است، پدر مروت و ترجمان مردی و مردانگی !

پدر مروت را چه نیازی به توصیف که دریای کرمش را پایانی نیست و اقیانوس اجابتش، مسلمان و غیر مسلمان را شربت شفا نوشانده است.

"غیرت"، واژه ای است که حرمت خویش را از نام "عباس" گرفته است.

دل دریایی اش را جز "صبر"، دارویی تسکین نمی بخشد و اندوه بی قراریش را جز پرتو جمال آسمانی "برادر" نمی زداید.

... سال ها گذشته است؛ اما هنوز زمزمه های فطرت را، که آکنده از شعر وفاداری است؛ می شود شنید ،که تکرار می کند:  "  الا یا ایها الساقی، ادر کأساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها  "

قدمت سبز ! یا باب الحوایج ، یا عباس (ع) !

 وقتی که نگاه آسمان مستت بود

هم چشم زمین، اسیر و پابستت بود

از خیزش گرم موج ها می شد دید

لب های فرات تشنه دستت بود

 

                                      ******

گویی عاشورا منتظر حضورش و کربلا منتظر نگاه اوست ؛ تا نورانی دیدن و نورانی اندیشیدن را به نسل های خاموش بیاموزد!

"شاه جهان بانو" هم  در انتظار است؛ بانویی که آسمان، مقابل عظمت نامش تواضع می کند و خورشید، به جمال معنوی اش رشک می برد.

بانویی که نام مبارکش همچون "صحیفه"، مقدس و همچون "کربلا" معطر  به عطر پاکی و عفت است.

 سروش آسمانی  به اوبشارت می دهد، تولد آفتابی را که از مشرق عرفانی ولایت طلوع کرده ورنگین کمان هدایت را، ارزانی آسمان "ایران" خواهد کرد!

نوری که فصلی جدید از ایمان و اعتقاد در دل "پارسیان" پدید خواهد آورد؛ تا شاهد ظهورعظمتی بی نظیردرتاریخ باشند؛ ظهورمشرقی ترین حکومت الهی!

صاحب صحیفه های عاشقانه ی می آید؛ تا آسمان به وجود فرزندان "نبوت" ببالد؛ به وجودی ببالد، که عبادتش:  پیامبرگونه و حلمش: علی وار؛ کرامتش : حسنی وش و شهامتش: حسینی منش است.

خطبه هایش، آیینه ی سخنان زهرا (س) و کلمات آتشین بیانش، بت شکن است. وقارش : وقار خلیل و کلامش: کلام کلیم است.از شکیب وجودش: ایوب (ع) درس آموز؛ وازانفاس قدسی اش: مسیحا (ع) در شگفت است.خطبه ی عارفانه اش: ترکیب بند حماسه ی کربلا و صحیفه ی عاشقانه اش: تغزل  دیوان عاشورا ست.درویش ترین امیری ، که عارفانه ترین غزل ها از تبسم نگاهش می تراود و عاشقانه ترین دوبیتی ها از ترنم دعایش می شکفد .

 گویی نماز، همیشه دلتنگ عبادت اوست و خاک، دلواپس سجده هایش. دعا منتظر ترنم او؛ وصحیفه در انتظار تبسم دست هایش.

 گویی جهاد،آیینه ی ایمان اوست وکلمات آسمانی درانتظارجلوه ی خطبه هایش. شام غریبان، دلواپس ناله های عاشورایی او و زینب (ع) دل نگران زخم های دلش!

آوازه آن سفیر عشق ازلی

گیریم که دشمنش نهان کرد، ولی

هرجا که قدم نهاد و هرجا که نشست

 صد قافله شد، اسیر اولاد علی (ع)

می آید تا آسمان رادرس تابندگی بیاموزد.می آید تا زمین راازآسیب جهالت برهاند.

می آید تا دل های مومن، بی نیایش نمانند.

می آید تا کربلا بهانه برای ادامه ی زندگی داشته باشد.

می آید تا شام به وسعت تیرگی خویش بنالد.

.می آید تا کوفه بار دیگر قامت ستم دیده ی علی را ، به تماشا بایستد.

می آید از مشرقی ترین لحظات شیرین خلقت، تا فرصتی تازه برای شادمانی ما باشد.

مولا؛ حضورت مغتنم و سایه ی لطف نیا یش هایت، بر سرمان مستدام باد! خوش آمدید .

                                                             

    saa                                                                  

تبسم سرخ شگفتن

به مناسبت میلاد حضرت علی اکبر (ع)”

 

هنوز می آید نوای کربلایی ات از عمق میدان، ای آفتاب غروب کرده در ظهر عاشورا!

هنوز می آید غریو فریادت از بلندای آسمان، فریادی که دژخیمان کوفی را به مبارزه می خواست و نهیبش، رشته جانشان را از هم می گسیخت.

هنوز می آید عطر حضورت، از حوالی خیمه هایی که آکنده از نگاه سکینه (س) بود.

امروز، روز ولادت توست، مولای جوانمرد!

روزی که خداوند خواست تا چهره ات آیینه جمال نبوی (ص) بشود.

روزی که خداوند خواست تا از تبسم نگاهت، آفتاب بر شوق آید.

روزی که خداوند خواست تا نبیره علی (ع)، سیرتی همچون او داشته باشد.

روزی که خداوند خواست مشام مدینه از عطر حضورت آکنده گردد.

امروز، روز توست؛ روز تولدی شیرین که طعم نبوت و ولایت را توامان دارد. غوغایی در دل آل ا... است. عطر صلوات، شش جهت آسمان و زمین را فرا گرفته است.

امروز، سروش آسمانی، تهنیت گوی مولودی است که روزی همت بلندش، او را از ناسوت خاک به لاهوتستان افلاک خواهد برد. او نام بشکوهش را بر تارک عرش جار خواهد زد.

... و روزی ورق برمی گردد و کربلا رقم می خورد.

تصویر در تصویر، کوفیان و غلتیدنشان در خاک مذلت!

شمشیر به شمشیر، دست یداللهی تو بود و یادآوری حماسه ذوالفقار!

جلوه زار هستی در شگفت نقشی بود که تو ایفا می کردی؛ نقشی بدیع که ایمان و حماسه را به هم پیوند می داد؛ همانگونه که قامت دل آرایت، زیبایی نبوت و ولایت را به تماشا گذاشته بود.

علی جان، جوانمرد مولای جوان! میدان کربلا چه بی فروغ می شد، اگر به میدان نمی آمدی!

هنوز هم وقتی خورشید به آسمان کربلا می رسد، درنگ می کند و به یاد فروغ چهره ات، اشک حسرت می ریزد.

چهره ای که عاشقانه، سرخی خون، در شفق نگاهش نشست و افلاک را سوگوار تبسم های دلنشین اش کرد.

امروز، روز ولادت توست.

تویی که عشق از یادآوری نامت به خود می بالد و آسمان شکوه تو را هماره با عطر صلوات می ستاید.

مبارک باد بر عاشقان کوی حضرت دوست (جل جلاله) حضور عاشقی که زندگی را شرمنده ایثار خود کرد و بی مهابا :

 «نعره زد عشق، که خونین جگری پیدا شد».

 

                                      سید علی اصغر موسوی

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
...  
خطبه حضرت زهرا سلام الله علیهاپاسخ ابوبكر به دختر پیغمبر

«اطلع الشیطان راسه من مغرزه صارخا لكم فوجدكم لدعائه مستجیبین‏» (1)  «از خطبه دختر پیغمبر»

در عصر پیغمبر (ص) و صدر اسلام، مسجد تنها مركز دادخواهى بود. هر كس از صاحب قدرتى شكایتى داشت، هر كس حقى را از دست داده بود، هر كس از حاكم یا زمامدار، رفتارى دور از سنت پیغمبر مى‏دید، شكوه خود را بر مسلمانان عرضه مى‏كرد، و آنان مكلف بودند تا آنجا كه مى‏توانند او را یارى كنند و حق او را بستانند. از دختر پیغمبر حقى را گرفته و با گرفتن این حق سنتى را شكسته بودند. او مى‏دید نزدیك است ‏حكومت در اسلام، رنگ نژاد و قبیله را به خود بگیرد (كارى كه سى سال بعد صورت گرفت). مهاجران كه از تیره قریش‏اند انصار را از صحنه سیاست ‏بیرون راندند. انصار كه خود یاوران پیغمبر بودند، پس از وى خواهان زمامدارى گشتند. قریش در دوره پیش از اسلام خود را عنصرى ممتاز مى‏دانست و امتیازاتى براى خویش پدید آورد. با آمدن اسلام آن امتیازها از میان رفت. اكنون این مردم بار دیگر گردن افراشته‏اند و ریاست مسلمانان را حق خود مى‏دانند، آنهم نه بر اساس امتیازات معنوى چون علم، تقوى و عدالت ‏بلكه تنها بدین جهت كه از قریش‏اند. دختر پیغمبر (ع) نمى‏توانست ‏برابر این اجتهادها یا بهتر بگوئیم نوآورى‏ها، آرام و یا خاموش بنشیند. باید مسلمانان را از این سنت‏شكنى‏ها برحذر دارد، اگر پذیرفتند چه بهتر و اگر نه  نزد خدا معذور خواهد بود.

این بود كه خود را براى طرح شكایت در مجمع عمومى آماده ساخت. در حالیكه جمعى از زنان خویشاوندش گرد وى را گرفته بودند، روانه مسجد شد. نوشته‏اند:   چون به مسجد مى‏رفت راه رفتن او به راه رفتن پدرش پیغمبر مى‏ماند. ابوبكر با گروهى از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود. میان فاطمه (ع) و حاضران چادرى آویختند. دختر پیغمبر نخست ناله‏اى كرد كه مجلس را لرزاند و حاضران به گریه افتادند، سپس لختى خاموش ماند تا مردم آرام گرفتند و خروش‏ها خوابید آنگاه سخنان خود را آغاز كرد (2).

این سخنرانى، تاریخى، شیوا، بلیغ، گله‏آمیز، ترساننده و آتشین است. قدیمترین سند كه نویسنده این كتاب در دست دارد، و این خطبه در آن ضبط شده كتاب «بلاغات النساء» گرد آورده ابوالفضل احمد بن ابى طاهر مروزى متولد 204 و متوفاى 280 هجرى قمرى است.

كتاب او چنانكه از نامش پیداست مجموعه‏اى از خطبه‏ها، گفته‏ها و شعرهاى زنان عرب در عهد اسلامى است. كتاب با خطبه‏اى نكوهش آمیز از عایشه دختر ابى بكر آغاز مى‏شود، و دومین خطبه از آن گفتار زهرا (ع) است.

احمد بن ابى طاهر این خطبه را به دو صورت و با دو روایت ضبط كرده است، اما در سندهاى متاخر از او هر دو فقره در هم آمیخته است و خطبه به یك صورت كه شامل هر دو قسمت است دیده مى‏شود.  نویسنده در رعایت كلمات او نوشته احمد بن ابى طاهر و در رعایت ترتیب متن، از كشف الغمه نوشته على بن عیسى اربلى متوفاى 693 هجرى قمرى پیروى كرده است.

درباره سند و متن این خطبه از دیر باز (سالها پیش از احمد بن ابى طاهر) گفتگوها رفته است. احمد بن ابى طاهر گوید: 

به ابوالحسن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب گفتم:  مردم گمان دارند این خطبه با چنین بلاغت از آن فاطمه نیست و بر ساخته ابو العیناء است.

وى در پاسخ گفت: 

من پیرمردان آل ابو طالب را دیدم كه این خطبه را از پدران خود روایت مى‏كردند، و به فرزندان خویش تعلیم مى‏دادند.

پدر من از جدم این خطبه را از دختر پیغمبر روایت كرده است. بزرگان شیعه پیش از آنكه جد ابو العیناء متولد شود، آنرا روایت مى‏كردند و به یكدیگر درس مى‏دادند. سپس گفت: 

چگونه آنان خطبه فاطمه را انكار مى‏كنند و خطبه عایشه را به هنگام مرگ پدرش مى‏پذیرند. (3)

ابن ابى الحدید نیز این گفتگو را به همین صورت از سید مرتضى و او از مرزبانى و او به اسناد خود از عبید الله پسر احمد بن ابى طاهر آورده است (4).

چنانكه دیدیم به نقل مؤلف بلاغات النساء (در هر سه نسخه كتاب كه در دست نویسنده است)(5)این گفتگو بین او و ابوالحسن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب رخ داده.

لیكن پذیرفتن این روایت‏ با این سند، دشوار مى‏نماید، بلكه غیر قابل قبول است. زید بن على بن الحسین به سال یكصد و بیست و دو شهید شده و احمد بن ابى طاهر چنانكه نوشتم به سال 204 هجرى قمرى بدنیا آمده پس نمى‏توان گفت او چنین پرسشى را از زید بن على بن حسین (ع) كرده است.

مسلما نویسندگان حدیث را در ضبط سند سهوى دست داده است. تا آنجا كه تتبع كرده‏ام تنها عالم رجالى معاصر آقاى شیخ محمد تقى شوشترى این اشتباه را دریافته و نوشته است این گفتگو بین احمد بن ابى طاهر و زید بن على بن الحسین بن زید است (6)و مؤید این نظر این است كه مؤلف بلاغات النساء در جاى دیگر كتاب خود حدیثى از زید بن على بن حسین بن زید العلوى آورده و این هر دو زید یكى است (7).

و شگفت است كه چنین اشتباه در دو چاپ بلاغات النساء باقى مانده و شگفت‏تر اینكه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید نیز راه یافته است.

به هر حال این خطبه گذشته از این سند قدیمى در كتاب‏هاى معتبر علماى شیعه و سنت و جماعت ضبط است.

گمان دارم بعض نویسندگان سیرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشده‏اند) از آن جهت چنین خطبه‏اى را بر ساخته دانسته‏اند، كه فراوان از آرایش‏هاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت سجع برخوردار است. اینان مى‏پندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود. بخصوص كه گوینده در مقام طرح شكایت و دادخواهى باشد.

اگر موجب توهّم همین است و خرده‏گیرى اینان نه از راه حسد و كین است، باید گفت ‏حقیقت نه چنین است. در خطبه دختر پیغمبر تشبیه، استعاره و كنایه به كار رفته است. نظیر چنین صنعت‏هاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان مى‏بینیم، چه رسد به خانواده پیغمبر. از صنعت‏هاى لفظى، موازنه، ترصیع، تضاد و بیشتر از همه سجع در این سخنرانى موجود است.

هنر سجع گوئى در خاندان پیغمبر امرى طبیعى بوده است. ما مى‏دانیم پیش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت.  نخستین دسته از آیات مكى قرآن كریم فراوان از این صنعت‏ برخودار است.

دختر پیغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او به حكم وراثت، و نیز تحت تاثیر آیه‏هاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.

در خطبه‏هاى على علیه السلام كمتر عبارتى را مى‏بینیم كه مسجع نباشد. فرزندان او نیز چنین بوده‏اند. هنگامى كه زینب (ع) در مجلس پسر زیاد به زشت‏گوئى او پاسخ مى‏داد گفت: 

-«مهتر ما را كشتى!   از خویشانم كسى نهشتى!   نهال ما را شكستى!   ریشه ما را از هم گسستى!   اگر درمان تو این است آرى چنین است‏»!  . (8)

ابن زیاد گفت ‏«سخن به سجع مى‏گوید؛ پدرش نیز سخن‏هاى مسجع مى‏گفت.» گذشته از خاندان هاشم بیشتر مردان و زنان تیره عبد مناف نیز از این هنر برخوردار بودند. روزى كه معاویه مى‏خواست فرزندش یزید را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبیر پرسید چه میگوئى؟ پاسخ داد: 

-فاش میگویم نه در نهان. آنرا كه راست گوید برادرت بدان. پیش از آنكه پشیمان شوى بیندیش!   و نیك بنگر آنگاه قدم نه فرا پیش!   چه پیش از قدم نهادن نگریستن باید، و پیش از پشیمان شدن اندیشیدن شاید. معاویه خندید و گفت روباه مكارى در پیرى سجع گفتن آموخته‏اى نیازى بدین سجع دراز نیست. (9)

بارى نویسنده كوشیده است در برگردان این خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه میتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد. مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعایت كرده است و اگر در فقره‏هائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده به خاطر رعایت این ظرافت‏ها بوده است: 


خطبه حضرت زهرا سلام الله علیها

ستایش خداى را بر آنچه ارزانى داشت. و سپاس او را بر اندیشه نیكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگیر كه از چشمه لطفش جوشید. و عطاهاى فراوان كه بخشید. و نثار احسان كه پیاپى پاشید. نعمت‏هایى كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بیرون. و درك نهایتش نه در حد اندیشه ناموزون.

سپاس را مایه فزونى نعمت نمود. و ستایش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پیاپى بر عطاى خود بیفزود. گواهى مى‏دهم كه خداى جهان یكى است. و جز او خدائى نیست. ترجمان این گواهى دوستى بى‏آلایش است. و پایندان این اعتقاد، دلهاى با بینش. و راهنماى رسیدن بدان، چراغ دانش. خدایى كه دیدگان او را دیدن نتوانند، و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند. (10)همه چیز را از هیچ پدید آورد. و بى نمونه‏اى انشا كرد. نه به آفرینش آنها نیازى داشت. و نه از آن خلقت‏سودى برداشت. جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد. و آفریدگان را بنده‏وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كیفر بیم داد. تا بندگان را از عقوبت ‏برهاند، و به بهشت كشاند.

گواهى مى‏دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پیش از آنكه او را بیافریند برگزید. و پیش از پیمبرى تشریف انتخاب بخشید و به نامیش نامید كه مى‏سزید.

و این هنگامى بود كه آفریدگان از دیده نهان بودند. و در پس پرده بیم نگران. و در پهنه بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونى‏هاى روزگار محیط بینا. و به سرنوشت هر چیز آشنا. محمد (ص) را بر انگیخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پیغمبر كه درود خدا بر او باد دید: هر فرقه‏اى دینى گزیده. و هر گروه در روشنائى شعله‏اى خزیده. و هر دسته‏اى به بتى نماز برده. و همگان یاد خدائى را كه مى‏شناسند از خاطر سترده‏اند (11).

پس خداى بزرگ، تاریكى‏ها را به نور محمد روشن ساخت. و دل‏ها را از تیرگى كفر بپرداخت. و پرده‏هائى كه بر دیده‏ها افتاده بود به یكسو انداخت. سپس از روى گزینش و مهربانى جوار خویش را بدو ارزانى داشت. و رنج این جهان كه خوش نمى‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسایگى خود افراشت. و طغراى مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پیمبر رحمت، امین وحى و رسالت و گزیده از آفریدگان و امت‏باد.

 سپس به مجلسیان نگریست و چنین فرمود: 

شما بندگان خدا!  نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دین و احكام، و امانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلقید.

حقى را از خدا عهده دارید. و عهدى را كه با او بسته ‏اید بدرفتار. ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت. و تاویل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجت‏هاى آن آشكار است، و آنچه درباره ماست پدیدار. و برهان آن روشن. و از تاریكى گمان به كنار. و آواى آن در گوش مایه آرام و قرار. و پیروی اش راهگشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. (12)

دلیل‏هاى روشن الهى را در پرتو آیت‏هاى آن توان دید. و تفسیر احكام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرام هاى خدا را بیان دارنده است. و حلال‏هاى او را رخصت دهنده. و مستحبات را نماینده. و شریعت را راهگشاینده. و این همه را با رساترین تعبیر گوینده.  و با روشن‏ترین بیان رساننده. سپس ایمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود (13).

و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آمیغ ساخت. و زكات را مایه افزایش روزى بى دریغ. و حج را آزماینده درجات دین. و عدالت را نمودار مرتبه یقین. و پیروى ما را مایه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستى (14)ما را عزت مسلمانى. و بازداشتن نفس (15)را موجب نجات، و قصاص (16)را سبب بقاء زندگانى. (17)وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش. فرمود مى‏خوارگى نكنند تا تن و جان از پلیدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خویشتن را سزاوار لعنت (18)نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پویند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طریق یكتاپرستى جویند«پس چنانكه باید، ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید!  »آنچه فرموده است‏ به جا آرید و خود را از آنچه نهى كرده بازدارید كه‏«تنها دانایان از خدا مى‏ترسند» (19).

سپس گفت: مردم. چنانكه در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‏ام و پدرم محمد (ص) است‏«همانا پیمبرى از میان شما به سوى شما آمد كه رنج ‏شما بر او دشوار بود، و به گرویدنتان امیدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسید مى‏بینید او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموى من است نه مردان شما. او رسالت‏خود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازیانه توحید خست. و شوكت‏ بت و بت‏پرستان را درهم شكست (20).

تا جمع كافران از هم گسیخت. صبح ایمان دمید. و نقاب از چهره حقیقت فرو كشید. زبان پیشواى دین در مقام شد. و شیاطین سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بودید خوار. و در دیده همگان بیمقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده.  و لگد كوب هر رونده. نوشیدنی تان آب گندیده و ناگوار. خوردنی تان پوست جانور و مردار. پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه و همجوار. تا آنكه خدا با فرستادن پیغمبر خود، شما را از خاك مذلت‏ برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آنهمه رنجها كه دید و سختى كه كشید. رزم آوران ماجراجو، و سركشان درنده خو. و جهودان دین به دنیا فروش، و ترسایان حقیقت نانیوش، از هر سو بر وى تاختند. و با او نرد مخالفت ‏باختند (21).  هر گاه آتش كینه افروختند، آنرا خاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، یا مشركى دهان به ژاژ انباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على (ع) باز نایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشیر بساخت.

او این رنج را براى خدا مى‏كشید. و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پیغمبر را مى‏دید. و مهترى اولیاى حق را مى‏خرید. اما در آن روزها، شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید (22).

چون خداى تعالى همسایگى پیمبران را براى رسول خویش گزید، دو روئى آشكار شد، و كالاى دین بى خریدار. هر گمراهى دعوی دار و هر گمنامى سالار. و هر یاوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شیطان از كمینگاه خود سر بر آورد و شما را به خود دعوت كرد.  و دید چه زود سخنش را شنیدید و سبك در پى او دویدید و در دام فریبش خزیدید. و به آواز او رقصیدید.

هنوز دو روزى از مرگ پیغمبرتان نگذشته و سوز سینه ما خاموش نگشته، آنچه نبایست، گردید. و آنچه از آنتان نبود بردید. و بدعتى بزرگ پدید آوردید (23).

به گمان خود خواستید فتنه برنخیزد، و خونى نریزد، اما در آتش فتنه فتادید. و آنچه كشتید به باد دادید. كه دوزخ جاى كافرانست. و منزلگاه بدكاران. شما كجا؟ و فتنه خواباندن كجا؟ دروغ مى‏گوئید!  و راهى جز راه حق مى‏پویید!  و گرنه این كتاب خداست میان شما!  نشانه‏هایش بى كم و كاست هویدا. و امر و نهى آن روشن و آشكارا. آیا داورى جز قرآن مى‏گیرید؟ یا ستمكارانه گفته شیطان را مى‏پذیرید؟ «كسیكه جز اسلام دینى پذیرد، روى رضاى پروردگار نبیند. و در آن جهان با زیانكاران نشیند» (24)

چندان درنگ نكردید كه این ستور سركش رام و كار نخستین تمام گردد. نوائى دیگر ساز و سخنى جز آنچه در دل دارید آغاز کردید!  مى‏پندارید ما میراثى نداریم. در تحمل این ستم نیز بردباریم. و بر سختى این جراحت پایداریم.

مگر به روش جاهلیت مى‏گرایید؟ و راه گمراهى مى‏پیمایید؟ «براى مردم با ایمان چه داورى بهتر از خداى جهان‏»؟

اى مهاجران!  این حكم خداست كه میراث مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟ پسر ابو قحافه! خدا گفته تو از پدر ارث برى و میراث مرا از من ببرى؟ این چه بدعتى است در دین مى‏گذارید!  مگر از داور روز رستاخیز خبر ندارید (25).

اكنون تا دیدار آن جهان این ستور آماده و زین بر نهاده (26)ترا ارزانى!   وعده‏گاه، روز رستاخیز!  خواهان محمد (ص) و داور خداى عزیز!   آنروز ستمكار رسوا و زیانكار و حق ستمدیده برقرار خواهد شد!  به زودى خواهید دید كه هر خبرى را جایگاهى است و هر مظلومى را پناهى.

 پس به روضه پدر نگریست و گفت: 

رفتى و پس از تو فتنه برپا شد كین‏هاى نهفته آشكار شد این باغ خزان گرفت و بى برگشت و ین جمع به هم فتاد و تنها شد (27)

اى گروه مؤمنین!  اى یاوران دین!  اى پشتیبانان اسلام!  چرا حق مرا نمى‏گیرید؟ چرا دیده به هم نهاده و ستمى را كه به من مى‏رود مى‏پذیرید؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذیرفتید. و بى درنگ در غفلت‏خفتید. پیش خود مى‏گوئید محمد (ص) مرد، آرى مرد و جان به خدا سپرد!  مصیبتى است ‏بزرگ و اندوهى است‏ سترگ. شكافى است كه هر دم گشاید. و هرگز به هم نیاید. فقدان او زمین را لباس ظلمت پوشاند و گزیدگان خدا را به سوك نشاند. شاخ امید بى‏بر و كوهها زیر و زبر شد. حرمت‏ها تباه و حریم‏ها بى‏پناه ماند. اما نه چنانست كه شما این تقدیر الهى را ندانید و از آن بى‏خبر مانید. قرآن در دسترس ماست ‏شب و روز مى‏خوانید. چرا و چگونه معنى آنرا نمى‏دانید؟ كه پیمبران پیش از او نیز مردند و جان به خدا سپردند (28).

محمد جز پیغمبرى نبود. پیغمبرانى پیش از او آمدند و رفتند. اگر او كشته شود یا بمیرد شما به گذشته خود باز مى‏گردید؟ كسی كه چنین كند خدا را زیانى نمى‏رساند. و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.

آوه!  پسران قیله (29)پیش چشم شما میراث پدرم ببرند! و حرمتم را ننگرند!  و شما همچون بیهوشان فریاد مرا نانیوشان؟ حالیكه سربازان دارید با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‏هاى آبادان (30).

امروز شما گزیدگان خدا، پشتیبان دین، و یاوران پیغمبر و مؤمنین، و حامیان اهل بیت طاهرینید!  شمائید كه با بت‏پرستان عرب در افتادید!  و برابر لشكرهاى گران ایستادید!  چند كه از ما فرمانبردار، و در راه حق پایدار بودید، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند،  و مشركان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و كافران را حلقه بندگى در گوش كردید. اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستید، و پس از پیش روى واپس نشستید (31)آنهم برابر مردمى كه پیمان خود را گسستند. و حكم خدا را كار نبستند.  «از اینان بیم مدارید، تا هستید. از خدا بترسید اگر حق پرستید!  »اما جز این نیست كه به تن آسانى خو كرده‏اید. و به سایه امن و خوشى رخت ‏برده‏اید. از دین خسته‏اید و از جهاد در راه خدا نشسته‏اید و آنچه را شنیده كار نبسته (32)بدانید كه: 

گر جمله كاینات كافر گردند

 بر دامن كبریاش ننشیند گرد (33)

من آنچه شرط بلاغ است ‏با شما گفتم. اما مى‏دانم خوارید و در چنگال زبونى گرفتار. چه كنم كه دلم خونست؟ و بازداشتن زبان شكایت، از طاقت ‏برون!  و نیز مى‏گویم براى اتمام حجت ‏بر شما مردم دون!  بگیرید!  این لقمه گلوگیر به شما ارزانى، و ننگ و حق شكنى و حقیقت پوشى بر شما جاودانى باد. اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بیازارد!  آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه مى‏كنید خدا مى‏بیند. و ستمكار به زودى داند كه در كجا نشیند. من پایان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مى‏ترسانم. به انتظار بنشینید تا میوه درختى را كه كشتید بچینید و كیفر كارى را كه كردید ببینید (34).

  پاسخ ابوبكر به دختر پیغمبر

«و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا»(35).

در آن اجتماع كه نیمى مجذوب و نیمى مرغوب بودند، این سخنان آتشین كه از دلى داغدار برخاسته چه اثرى نهاده است؟خدا مى‏داند. تاریخ و سندهاى دست اول جز اشارت‏هاى مبهم چیزى ثبت نكرده است. اگر هم در ضبط داشته، در اثر دستكارى‏هاى فراوان به ما نرسیده است. مسلماً گفته‏هاى دختر پیغمبر، و همسر پسر عموى او در چنان مجمع بدون عكس العمل نبوده است.  دخترى كه هر چه آن مردم در آن روز داشتند از بركت پدر او مادر او بود، پدرى كه دیروز مرده و امروز حق فرزندش را از وى گرفته‏اند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت‏ خویش را در آن دیده‏اند كه خاموش باشند، انصار چنان نبوده‏اند. آنان ناخرسندى خود را در سقیفه نشان دادند، و این خرده‏گیرى محرك خوبى بوده است.

اما آنان چه گفته‏اند، و چه شنیده‏اند، همزبان شده‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ نمى‏دانیم. آیا تنها به افسوس و دریغ بسنده كرده‏اند، خدا مى‏داند. شاید گفته‏اند كارى است گذشته. حكومتى روى كار است و باید او را تقویت كرد، و مصلحت مسلمانان در این است كه اگر یكدل نیستند بارى یكزبان باشند، چه جز شهر مدینه از همه جا بوى سركشى به دماغ مى‏رسد.

اما چنانكه نوشته‏اند (36)ابوبكر در آن جمع پاسخ دختر پیغمبر را چنین داد (37): 

-دختر پیغمبر!  پدرت غمخوار مؤمنان و بر آنان مهربان، و دشمن كافران و مظهر قهر یزدان بر ایشان بود. اگر نسب او را بجوئیم، او پدر تو است نه پدر دیگر زنان. برادر پسر عموى تو است نه دیگر مردان. در دیده او از همه خویشاوندان برتر، و در كارهاى بزرگ او را یاور بود. جز سعادتمند شما را دوست ندارد و جز پست نژاد تخم دشمنی تان را در دل نكارد.

شما در آن جهان ما را پیشوا و به سوى بهشت رهگشایید. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت ‏بازدارم!  اما فدك و آنچه پدرت به تو داده اگر حق تو است و من از تو گرفته‏ام ستمكارم.

اما میراث، می دانى پدرت گفته است:  «ما پیمبران میراث نمى‏گذاریم. آنچه از ما بماند صدقه است‏».

و نیز گوید:  «سلیمان از داود ارث برد» (39)این دو پیمبرند و ارث نهادند و ارث بردند. آنچه به ارث نمى‏رسد پیمبرى است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مى‏گیرند. آیا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد (ص) از این حكم بیرون شده است؟ اگر چنین آیه‏اى است ‏بگو تا بپذیرم.

-دختر پیغمبر گفتار تو بینة است و منطق تو زبان نبوت. كسى را چه رسد كه سخن تو را نپذیرد؟ و چون منى چگونه تواند بر تو خرده گیرد؟ شوهرت میان من و تو داورى خواهد كرد (40).

اما ابن ابى الحدید عكس العمل خطبه را به صورتى دیگر نوشته است. وى نویسد ابوبكر در پاسخ سخنان زهرا (ع) گفت: 

دختر پیغمبر!  به خدا هیچیك از آفریدگان خدا را بیشتر از پدرت دوست نمى‏دارم!  روزى كه پدرت مرد دوست داشتم آسمان بر زمین فرود آید. به خدا دوست دارم عایشه بینوا شود و تو مستمند نباشى. چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم. تو دختر پیغمبرى!  این مال از آن پیغمبر نبود مال همه مسلمانان بود. پدرت آن را در راه خدا مى‏داد!  و نیاز مردمان را به آن برطرف مى‏ساخت. پس از مرگ او من نیز مانند او رفتار خواهم كرد.

-به خدا سوگند هیچگاه با تو سخن نخواهم گفت.

-به خدا سوگند از تو دست ‏بر نخواهم داشت.

-به خدا سوگند ترا نفرین مى‏كنم.

-به خدا سوگند در حق تو دعا نمى‏كنم (41).

و نیز ابن ابى الحدید از محمد بن زكریا حدیث كند كه چون ابوبكر خطبه دختر پیغمبر را شنید بر او گران آمد. پس به منبر رفت و گفت: 

مردم چرا به هر سخنى گوش مى‏دهید؟!  چرا در روزگار پیغمبر چنین خواست‏هائى نبود؟!  هر كس از این مقوله چیزى شنیده بگوید.  هر كس دیده گواهى دهد. روباهى را ماند كه گواه او دم اوست مى‏خواهد فتنه خفته را بیدار كند. از درماندگان یارى مى‏خواهند. از زنان كمك مى‏گیرند. ام طحال (42)را مانند كه بدكارى را از همه چیز بیشتر دوست داشت. من اگر بخواهم مى‏گویم و اگر بگویم آشكار مى‏گویم!  لیكن چندان كه مرا واگذارند خاموش خواهم بود.

شما گروه انصار!  سخن نابخردان شما را شنیدم!  شما بیشتر از دیگران باید رعایت فرموده پیغمبر را بكنید!  چه شما بودید كه او را پناه دادید و یارى كردید. من دست و زبانم را از كسى كه سزاوار مجازات نباشد كوتاه خواهم داشت.

پس از این سخنان بود كه دختر پیغمبر به خانه بازگشت. ابن ابى الحدید گوید: 

این سخنان را بر نقیب ابویحیى، بن ابو زید بصرى خواندم و گفتم: 

-ابوبكر به چه كسى كنایه مى‏زند؟

-كنایه نمى‏زند به صراحت مى‏گوید.

-اگر سخن او صریح بود از تو نمى‏پرسیدم. خندید و گفت: 

-مقصودش على است.

-روى همه این سخنان تند به على است؟

-بله!  پسركم!  حكومت است! 

-انصار چه گفتند؟

-از على طرفدارى كردند. اما او ترسید فتنه برخیزد و آنان را نهى كرد. (43)

به راستى در آنروز خلیفه وقت چنین سخنانى گفته است؟ آیا فاطمه (ع) در مسجد حاضر بوده و شنیده است كه به شوهر وى، پسر عموى پیغمبر و نخستین مسلمان، چنین بى حرمتى روا داشته‏اند؟ آیا درایت، كاردانى و مصلحت اندیشى رخصت مى‏داده است كه خلیفه در مجمع مسلمانان چنان سخنانى بگوید؟ و اگر این سخنان گفته شده عكس العمل آن در حاضران چه بوده است؟ پذیرفته‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ خاموش نشسته‏اند؟ آیا مى‏توان گفت این كلمات بر ساخته است. ابن ابى الحدید و نقیب بصرى شیعه نبودند، پس این گفتگوها تنها از طریق شیعه ضبط نشده. آیا نمى‏توان گفت معتزلیان چنین داستانى را ساخته و به خلیفه نسبت داده‏اند؟ البته نه. آنان در این كار چه سودى داشته‏اند؟ اما اگر آن روز سخنانى به اعتراض در میان آمده، و هیچ بعید نیست كه گفته شده باشد، باید گفت ممانعت از پیدا شدن مخالفت‏هاى بعدى موجب بوده است كه قدرت مركزى مقابل هر كس باشد شدت عمل نشان دهد؟

اگر نتوان براى هر یك از این پرسش‏ها پاسخى قطعى یافت ‏یك نكته روشن است و آن اینكه مرگ پیغمبر براى مسلمانان آزمایشى بزرگ بود. قرآن از پیش، مسلمانان را بدین آزمایش متوجه ساخت كه:  اگر محمد بمیرد یا كشته شود مبادا شما به گذشته دیرین خود برگردید.

دست‏دركاران سیاست و همفكران آنان براى آنچه در آنروزها گفته و كرده‏اند دلیل‏ها نوشته و مى‏نویسند. مى‏خواهند آنها را با مصلحت مسلمانان هماهنگ سازند: وحدت كلمه باید حفظ شود. اگر گروه هائى به مخالفت‏با حكومت تازه برخیزند، قدرت مركزى را ناتوان خواهند كرد. به هر صورت كه ممكن است‏ باید آنانرا به جمع مسلمانان برگرداند. ابوسفیان دشمن دیرین اسلام در كمین است و توطئه را آغاز كرده. گاهى به خانه عباس و گاهى به خانه على مى‏رود. مى‏خواهد این دو خویشاوند پیغمبر را به مخالفت ‏با خلیفه بر انگیزد. اگر ابوسفیان موفق گردد و در داخل مدینه نیز دو دستگى پیش آید و انصار مقابل مهاجران بایستند، آشوبى بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده رئیس طائفه خزرج چشم به خلافت دوخته است. هنوز با خلیفه بیعت نكرده. «انصار» خود را براى رهبرى مسلمانان سزاوارتر از مهاجران مى‏دانند. اگر در آغاز كار،  حكومت ‏سخت نگیرد هر روز از گوشه‏اى بانگى خواهد برخاست (44).

این توجیه‏ها و مانند آن از همان روزهاى نخستین تا امروز صدها بار مكرر شده است. عبارت‏ها گوناگون، و معنى یكى است. آنچه مسلم است اینكه كمتر انسانى مى‏تواند با تغییر شرایط سیاسى و اقتصادى منطق خود را تغییر ندهد، و آنرا با وضع حاضر منطبق نسازد. چنانكه در جاى دیگر نوشته‏ام (45)مى‏توان گفت آن روز كه آن گروه چنین كارها را روا شمردند، به زعم خود صلاح مسلمانان را در آن دیدند. اما این صلاح اندیشى به صلاح مسلمانان بود یا نه؟ خود بحثى است.

به گمان خود مى‏خواستند، اختلاف پدید نشود و فتنه بر نخیزد و یا لااقل كردار خود را چنین توجیه مى‏كردند. اما چنانكه نوشتیم،  اگر در اجتماعى اصلى مسلّـم (به هر غرض و نیت كه باشد) دگرگون شد، دستاویزى براى آیندگان مى‏شود. و آن آیندگان متاسفانه از خود گذشتگى گذشتگان را ندارند. و اگر داشتند مسلما امروز تاریخ مسلمانى رنگ دیگرى داشت.

نوشته‏اند چون دختر پیغمبر آن گفتار را در پاسخ خود شنید دل آزرده و خشمناك به خانه رفت و به شوهر خود چنین گفت: 

پسر ابو طالب تا كى دست‏ها را به زانو بسته‏اى و چون تهمت زدگان در گوشه خانه نشسته‏اى؟ مگر تو نه همان سالار سر پنجه‏اى؟ چرا امروز در چنگ اینان رنجه‏اى؟ پسر ابو قحافه پرده حرمتم را درید و نان خورش بچه‏هایم را برید!  آشكارا به دشمنى من برخاست و از لجاجت چیزى نكاست!  چندانكه دیگر مهاجر و انصار در یارى من نكوشیدند، و دیده حمایت از من پوشیدند. نه یارى دارم نه مدد كارى! خشم خوار رفتم و خوار برگشتم.  آن روز زبون شدى كه از مرتبه بالا به دون شدى!  دیروز شیران را در هم شكستى چرا امروز در به روى خود بستى؟ من گفتم آنچه دانستم. لیكن چیره شدن بر آنان نتوانستم (46).

كاش لختى پیش از این خوارى مى‏مردم، و بر خطائى كه رفت دریغ نمى‏خوردم. اگر سخن به تندى گفتم، یا از اینكه مرا یارى نمى‏كنى بر آشفتم خدا عذر خواه من باشد!  واى بر من كه پشتم شكست و یاورم رفت از دست، به خدا شكایت مى‏برم، و از پدرم حمایت مى‏خواهم، خدایا دست تو بالاى دست‏هاست! 

على (ع) در پاسخ او گفت: 

-دختر صفوت عالمیان!  و یادگار مهتر پیمبران!  غم مخور كه واى نه براى تو است، براى دشمن ژاژخاى تو است!  من از روى سستى در خانه ننشستم، و آنچه توانستم به درستى به كار بستم. اگر نانخورش مى‏خواهى روزى تو مضمون است و آن كس كه آنرا تعهد كرده مامون! 

-به خدا واگذار! 

-به خدا واگذاشتم!  (47)

این گفتگو را ابن شهر آشوب بدون ذكر سند در مناقب آورده (48)و با اختلافى مختصر در بحار (49)دیده مى‏شود. آیا چنین گفتگوئى بین دختر پیغمبر و امیر المؤمنین رخ داده است؟ چگونه چنین چیزى ممكن است؟ شیعه براى این دو بزرگوار مقام عصمت قائل است. مى‏توان پذیرفت دختر پیغمبر این چنین شوهرش را سرزنش كند؟ آنهم براى نانخورش بچگانش؟ بدیهى است كه مى‏توان براى این پرسش پاسخى نوشت، و گفته‏ها را توجیه كرد. اما اگر كار توجیه و پاسخ پرسش به بحث‏هاى منطقى و استدلال‏هاى دور و دراز بكشد، نتیجه آن بدینجا منتهى مى‏شود كه قدرت منطق كدام یك از دو طرف بیشتر باشد. یا چگونه بتواند روایات را به سود منطق خویش معنى و یا تاویل نماید. چنین روش از حدود وظیفه پژوهندگان تاریخ بیرونست.

آنچه مى‏بینم اینست كه گفتار منسوب به دختر پیغمبر پر از آرایش معنوى و لفظى است، از استعاره، تشبیه، كنایه، طباق، سجع. اگر خطبه از چنین آرایش‏ها برخوردار باشد زیور آنست، سخنى است كه براى جمع گفته مى‏شود. باید در دل شنونده جا كند. در چنین گفتار، خطیب در عین حال كه به معنى توجه دارد به زیبائى آن، و نیز به آرایش لفظ باید توجه داشته باشد. اما گفتگوى گله آمیز زن و شوى چرا باید چنین باشد؟ مگر دختر پیغمبر مى‏خواست قدرت خود را در سخنورى به شوى خویش نشان دهد؟ به هر حال به قول معروف در این اگر مگرى مى‏رود و حقیقت را خدا مى‏داند.

پى‏نوشتها: 

1. شیطان سر از كمینگاه خویش بر آورد و شما را بخود دعوت كرد و دید كه چه زود سخنش را شنیدید و سبك در پى او دویدید.

2. بلاغات النساء چاپ بیروت ص 23-24.

3. بلاغات النساء ص 23.

4. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 252.

5. چاپ بیروت ص 23 چاپ نجف ص 12. چاپ قم ص 12 (كه همان افست چاپ نجف است) .

6. قاموس الرجال ج 4 ص 259.

7. ص 175 چاپ قم.

8. لقد قتلت كهلى. و ابرت اهلى. و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى. فان یشفك هذا فقد اشتفیت (طبرى ج 7 ص 372) .

9. انى انادیك و لا اناجیك. ان اخاك من صدقك. فانظر قبل ان تتقدم. و تفكر قبل ان تندم. فان النظر قبل التقدم و التفكر قبل التندم.  (عقد الفرید ج 5 ص 110-111) .

10. الحمد لله على ما انعم. و له الشكر على ما الهم. و الثناء بما قدم من عموم نعمة ابتداها. و سبوغ آلاء اسداها. و احسان منن و الاها.  جم عن الاحصاء عددها. و ناى عن المجازات امدها. و تفاوت عن الادراك ابدها.

-و استنن الشكر بفضائلها. و استحمد الى الخلائق باء جزالها. و ثنى بالندب الى امثالها. و اشهد ان لا اله الا الله. كلمة جعل الاخلاص تاویلها. و ضمن القلوب موصولها. و انار فى الفكرة معقولها. الممتنع من الابصار رؤیته. و من الاوهام الاحاطة به.

11. ابتدع الاشیاء لا من شى‏ء قبلها. و احتذاها بلا مثال. لغیر فائدة زادته الا اظهارا لقدرته. و تعبدا لبریته. و اعزازا لدعوته. ثم جعل الثواب على طاعته. و العقاب على معصیته. زیادة لعبادة عن نقمته. و حیاشا لهم الى جنته. و اشهد ان ابى محمدا عبده و رسوله. اختاره قبل ان یجتبله. و اصطفاه قبل ان ابعثه. و سماه قبل ان استنجبه.

-اذ الخلائق بالغیوب مكنونة. و بستر الاهاویل مصونة. و بنهایة العدم مقرونة. علما من الله عز و جل بمایل الامور. و احاطة بحوادث الدهور. و معرفة بمواضع المقدور. ابتعثه الله تعالى عز و جل اتماما لامره. و عزیمة على امضاء حكمه. فراى (ص) الامم فرقا فى ادیانها.  عكفا على نیرانها. عابدة لاوثانها منكرة لله مع عرفانها.

12. فانار الله عز و جل بمحمد صلى الله علیه ظلمها. و فرج عن القلوب بهمها. و جلى عن الابصار غممها. ثم قبض الله نبیه صلى الله علیه قبض رافة و اختیار. رغبة بابى صلى الله علیه عن هذه الدار. موضوعا عنه العب و الاوزار محتف بالملائكة الابرار و مجاورة الملك الجبار و رضوان الرب الغفار. صلى الله على محمد نبى الرحمة. و امینه على وحیه و صفیه من الخلائق. و رضیه صلى الله علیه و سلم و رحمة الله و بركاته. ثم انتم عباد الله (ترید اهل المجلس) نصب امر الله و نهیه. و حملة دینه و وحیه. و امناء الله على انفسكم و بلغاؤه الى الامم. -زعمتم حقا لكم لله فیكم عهد، قدمه الیكم. و نحن بقیة استخلفنا علیكم. و معنا كتاب الله، بینة بصائره. و آى فینا منكشفة سرائره. و برهان منجلیه ظواهره. مدیم البریة اسماعه. قائد الى الرضوان اتباعه مؤد الى النجاة استماعه.

13. فیه بیان حجج الله المنورة. و عزائمه المفسرة و محارمه المحذرة و تبیانه الجالیة. و جمله الكافیة. و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة. و شرائعه المكتوبة. ففرض الله الایمان تطهیرا لكم من الشرك.

14. در بعض مصادر متاخر بجاى‏«حب دوستى) «جهاد»آمده و مناسب‏تر مى‏نماید.

15. صبر را كه در لغت‏بمعنى شكیبائى است‏بمعنى دیگر آن (باز داشتن نفس از هوى و هوس) گرفته‏ام.  (رجوع به تفسیر التبیان ج 1 ص 201. ذیل‏«و استعینوا بالصبر و الصلاة‏»شود) .

16. اشارت است‏به آیه 179 سوره بقره.

17. و الصلاة تنزیها عن الكبر. و الصیام تثبیتا للاخلاص. و الزكاة تزییدا فى الرزق. و الحج تسلیة للدین. و العدل تنسكا للقلوب. و طاعتنا نظاما. و امامتنا امنا من الفرقة. و حبنا عزا للاسلام. و الصبر منجاة. و القصاص حقنا للدماء.

18. اشارت است‏به آیه 23 سوره نور«ان الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنیا و الآخرة و لهم عذاب عظیم‏».

19. و الوفاء بالنذر تعرضا للمغفرة. و توفیة المكاییل و الموازین تغییرا للبخسة. و النهى عن شرب الخمر تنزیها عن الرجس. و قذف المحصنات اجتنابا للعنة. و ترك السرق ایجابا للعفة. و حرم الله عز و جل الشرك اخلاصا له بالربوبیة. «فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون- (از آیه 101 آل عمران) و اطیعوه فیما امركم به و نهاكم عنه فانه‏«انما یخشى الله من عباده العلماء»-سوره فاطر:   آیه 28) .

20. ثم قالت:  ایها الناس. انا فاطمة و ابى محمد. اقولها عودا على بدء. «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزیز علیه ما عنتم حریص علیكم بالمؤمنین رؤف رحیم‏». -توبه:  129-فان تعرفوه تجدوه ابى دون آباتكم. و اخابن عمى دون رجالكم. فبلغ النذارة. صادعا بالرسالة. مائلا عن مدرجة المشركین. ضاربا لثبجهم، آخذا بكظمهم. یهشم الاصنام و ینكث الهام.

21. حتى هزم الجمع و ولو الدبر. و تفرى اللیل عن صبحه. و اسفر الحق عن محضه. و نطق زعیم الدین. و خرست‏شقاشق الشیاطین. و كنتم على شفا حفرة من النار. مذقة الشارب. و نهرة الطامع و قبسة العجلان. و موطا الاقدام. تشربون الطرق. و تقتاتون الورق. اذلة خاسئین. تخافون ان یتخطفكم الناس من حولكم. فانقذكم الله برسوله (ص) بعد اللتیا و التى. و بعد ما منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب، و مردة اهل الكتاب.

22. كلما حشوا نارا للحرب اطفاها. او نجم قرن الضلال و فغرت فاغرة من المشركین قذف باخیه فى لهواتها. فلا ینكفى حتى یطا صماخها باخمصه. و یخمد لهبها بحده. مكدودا فى ذات الله. قریبا من رسول الله. سیدا فى اولیاء الله. و انتم فى بلهنیة وادعون آمنون.

23. حتى اذ اختار الله لنبیه دار انبیائه، ظهرت خلة النفاق. و سمل جلباب الدین. و نطق كاظم الغاوین. و نبغ حامل الآفلین. و هدر فنیق المبطلین. فخطر فى عرصاتكم و اطلع الشیطان راسه من مغرزه، صارخا بكم. فوجدكم لدعائه مستجیبین. و للغرة فیه ملاحظین. فاستنهضكم فوجدكم خفافا. و اجمشكم فالقاكم غضابا. فوسمتم غیر ابلكم و اوردتموها غیر شربكم. هذا و العهد قریب. و الكلم رحیب. و الجرح لما یندمل.

24. زعمتم خوف الفتنة‏«الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحیطة بالكافرین‏»-توبه:  49-فهیهات منكم، و انى بكم، و انى تؤفكون. و هذا كتاب الله بین اظهركم. زواجره بینة. و شواهده لائحة. و اوامره واضحة. ارغبة عنه تریدون. ام بغیره تحكمون؟بئس للظالمین بدلا.  «و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرین‏». آل عمران:  85.

25. ثم لم تریثوا الاریث ان تسكن نغرتها. تشربون حسوا، و تسرون فى ارتغاء. و نصبر منكم على مثل حز المهدى. و انتم الان تزعمون ان لا ارث لنا. افحكم الجاهلیة تبغون، «و من احسن من الله حكما لقوم یوقنون- (المائدة:  50) ویها معشر المهاجرین. ا ابتز ارث ابى؟یا بن ابى قحافة!  افى الكتاب ان ترث اباك و لا ارث ابى؟لقد جئت‏شیئا فریا.

26. خلافت و فدك.

27. فدونكها مخطومة مرحولة. تلقاك یوم حشرك. فنعم الحكم. الله. و الزعیم محمد. و الموعد القیامة. و عند الساعة یخسر المبطلون.  و«لكل نبا مستقر و سوف تعلمون‏» (انعام:  67) ثم انحرفت الى قبر النبى (ص) و هى تقول: 

قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت‏شاهدها لم تكثر الخطب انا فقدناك فقد الارض و ابلها واختل قومك فاشهدهم و لا تغب

28. معشر البقیة. و اعضاد الملة. و حصون الاسلام. ما هذه الغمیزة فى حقی؟و السنة عن ظلامتى. اما قال رسول الله (ص) المرء یحفظ فى ولده؟سرعان ما اجدبتم فاكدیتم. و عجلان ذا اهالة. تقولون مات رسول الله (ص) . فخطب جلیل. استوسع وهیه. و استنهز فتقه. و فقد راتقه. و اظلمت الارض لغیبته. و اكتابت‏خیرة الله لمصیبته. و خشعت الجبال. و اكدت الامال. و اضیع الحریم. و اذیلت الحرمة عند مماته. و تلك نازلة علینا. بها كتاب الله فى افنیتكم فى ممساكم و مصبحكم یهتف بها فى اسماعكم. و قبله حلت‏بانبیاء الله عز و جل و رسله.

29. در بعض فرهنگهاى عربى و كتاب‏هائى جز فرهنگ نامه‏ها نوشته‏اند قیله نام زنى است كه انصار از نژاد او هستند. ابو الفرج اصفهانى آنجا كه نسب اوس و خزرج را آورده نویسد:  مادر آنان قیله دختر جفنة بن عتبة بن عمرو است. و قضاعه گویند او قیله دختر كاهل بن عذره بن سعد بوده است.  (اغانى ج 3 ص 40) لیكن باید توجه داشت كه:  قیله واژه‏اى است جنوبى یعنى واژه‏اى بوده است در زبان مردم عربستان خوشبخت (یمن) . مردم یثرب (مدینه) از مهاجرانى هستند كه پس از ویرانى سد مارب و یا به سبب دیگر در این شهر (یثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت‏سبائیان بر جنوب، پادشاهان این منطقه مشاوران سیاسى داشتند كه از میان اشراف انتخاب مى‏شدند و آنانرا«قیل‏»مى‏گفتند بن ابر این قیله مرادف بزرگان، اعیان، و مانند اینها است.

30. «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزى الله الشاكرین.  (آل عمران:  144) ایها بنى قیلة. اهضم تراث ابیه.  (هاء براى سكت است) و انتم بمراى و مسمع تلبسكم الدعوة و تمثلكم الحیرة و فیكم العدد و العدة. و لكم الدار. و عندكم الجنن.

31. و انتم الان نخبة الله التى انتخبت لدینه. و انصار رسوله و اهل الاسلام. و الخیرة التى اختیرت لنا اهل البیت. فبادیتم العرب. و ناهضتم الامم. و كافحتم البهم. لا نبرح نامركم و تامرون. حتى دارت لكم بنارحى الاسلام. و در حلب الانام. و خضعت نعرة الشرك. و لا باخت نیران الحرب. و هدات دعوة الهرج. و استوسق نظام الدین. فانى حرتم بعد البیان. و تكصتم بعد الاقدام. و اسررتم بعد الاعلان.

32. لقوم نكثوا ایمانهم‏«اتخشونهم. فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنین‏» (توبه:  13) الا قد ارى ان اخلدتم الى الخفض. و ركنتم الى الدعة. فعجتم عن الدین. و مججتم الذى و عیتم و دسعتم الذى سوغتم. «انتكفروا انتمومن فى الارض جمیعا فان الله لغنى حمید».  (آیه 8 سوره ابراهیم) .

33. سعدى.

34. الا و قد قلت الذى قلته على معرفة منى بالخذلان الذى خامر صدوركم. و استشعرته قلوبكم. و لكن قلته فیضة النفس. و نفثة الغیظ. و بثة الصدر. و معذرة الحجة. فدونكموها. فاحتقبوها مدبرة الظهر. ناكبة الحق. باقیة العار. موسومة بشنار الابد. موصولة بنار الله الموقدة. التى تطلع على الافئدة. فبعین الله ما تفعلون‏«و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون‏» (الشعراء:  227) و انا ابنة نذیر لكم بین یدى عذاب الله. فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون.

35. و كسى كه بگذشته خود باز گردد زیانى بخدا نمى‏رساند (آل عمران:  144)

36. بلاغات النساء.

37. قسمتى از این پاسخ مسجع است‏بدین جهت در ترجمه هم سجع رعایت‏شده است.

38. یرثنى و یرث من آل یعقوب-مریم:  7.

39. و ورث سلیمان داود-النحل:  17.

40. بلاغات النساء. چاپ بیروت ص 31-32.

41. شرح نهج البلاغة ص 214.

42. زن روسپى كه در عصر جاهلیت‏بوده است.

43. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 214-215.

44. و نگاه كنید به فاطمة الزهرا-عباس عقاد ص 57.

45. پس از پنجاه سال ص 31 چاپ دوم.

46. یا بن ابى طالب اشتملت‏شملة الجنین. و قعدت حجرة الظنین. نقضت قادمة الاجدل. فخاتك ریش الاعزل. هذا ابن ابى قحافة یبتزنى نحلة ابى. و بلیغة ابنى. لقد اجهر فى خصامى. و الفیته الدفى كلامى. حتى حبسنى قتیلة نصرها. و المهاجرة وصلها. و غضت الجماعة دونى طرفها فلا دافع و لا مانع-خرجت كاظمة. وعدت راغمة. اضرعت‏حدك یوم اضعت‏خدك. افترست الذئاب و استرشت التراب. ما كففت قائلا و لا اغنیت‏باطلا و لا خیار لى.

47. لیتنى مت قبل هنیتى و دون ذلتى. عذیرى الله منك عادیا و منك حامیا. و یلاى فى كل شارق. ویلاى مات العمد. و وهنت العضد.  و شكواى الى ابى و عدواى الى ربى. اللهم انت اشد قوة. فاجابها امیر المؤمنین:  لا ویل لك. بل الویل لشانئك. نهنهى عن وجدك یابنة الصفوة. و بقیة النبوة. فما ونیت عن دینى و لا اخطات مقدورى فان كنت تریدین البلغة فرزقك مضمون. و كفیلك مامول و ما اعد لك خیر مما قطع عنك. فاحتسبى الله!  فقالت‏حسبى الله و نعم الوكیل.

48. ج 2 ص 208.

49. ج 43 ص 148.

كتاب:   زندگانى فاطمه زهرا(س)

نویسنده:  استاد فقید شادروان سید جعفر شهیدى

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=14336

التماس دعا

یاحق!

**********

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
میلاد ...  

شکیباترین پرستار

 (به بهانه فرخنده زادروز حضرت زینب (س))

وقتی سخن با یاد تو آغاز می شود، وقتی قلم به شوق تو می نگارد، وقتی دلم  به فکر ساختن چامه ای سترگ و پرداختن واژهایی ژرف و شگرف می افتد؛آنگاه عظمت و شکوه نامت همچون خورشید،چشم هایم را به فراوانی نورفرامی خواند و من غرق در کلمات آسمانی ، به تو می اندیشم : بانویی که با شکیبایی ، مصداق آیات بلند قران شد و باخطبه های لاهوتی اش ، ناسوتیان مغرور از کشتن را زبون ساخت.

شکیباترین پرستارآل طاها نیز رسالتی شگرف داشت، رسالتی که بسیارشگفتی آفرید:از همراهی مادر ستم دیده تادلنوازی پدرسوگوار؛از همراهی غربت برادری در مدینه، تا مظلومیت برادر دیگر در کربلا؛ از پرستاری یتیمان، تا یاری دین پیامبر(ص)؛ از سرپرستی کاروان، تا قرائت خطبه های آتشین! آری ، چه رسالتی شگفت ،که تاریخ اسلام را دگرگون ساخت !

*****

برای خواندن ادامه متن لینک زیر را دنبال کنید:

http://saapoem.webs.com/milad.htm


دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
طلوع فجر ...  

 

...هر چند تاخیر داشت ؛ اما می آمد .

می آمد ، از پس سال ها انتظار، تا در زمستان ،  بهارصلوات رابرلب ها بنشاند.

 می آمد تا با التجا به تبار معصومش ، نویدبخش استقرار احکام الهی شود.

 میآمد تا لبخند های خاموش را، به روشنی آزادی فرا بخواند.

می آمد تا برای واپسین روز انتظار، احترام به طلوع خورشید را به امت خویش بیاموزد.

 می آمد تا نگاه پیروجوان را با گلدسته های نیایش،آشنا کند.

می آمد تا مفهوم استقلال و آزادی را، در مکتب جمهوری اسلامی معنا نماید.

می آمد تا مکتب شهادت را، به نقطه نقطه این جهان عصیان زده ،بشناساند.

می آمد تا از اقیانوس فقه ال ا...، جویباری به مرداب های خود باوری بگشاید.

می آمد تا اولین بزرگراه انتظار را ،درجهان به نام نامی حضرت ولی عصر(عج) افتتاح نماید.

می آمد تا پرده از چهره ی نفاق واستکبار، توامان بردارد

می آمد تا نگاه دوربین های جهان را ،به قلب تپنده جهان اسلام معطوف کند.

می آمد تا نامش، عطر صلوات بر پیامبر رحمت را، در فضای دل ها بپراکند.

می آمد تا دل ها با چهره ی زیبا و روحانی اش الفت بگیرند ونامش را هم وزن تکبیر بر زبان بیاورند.

 می آمد تا کفار به عظمت اسلام ایمان بیاورند وبه نام ومرام رهبرانش احترام بگذارند.

می آمد تا نوای مظلومیت تشیع درجهان را، به فریاد عزت و آزادگی تبدیل کند.

می آمد تا بشارتی بر ظهور فرزند راستین عدالت؛ منجی شب زدگان جهان؛ حضرت حجه بن الحسن العسکری (عج) باشد وبا پشتیبانی حضرت ،تمام ظواهر استکبار وقدرت پوشالی اش را به تمسخر گیرد.

می آمد، تا از ایران تا لبنان؛ ازلبنان تا بوسنی؛ازبوسنی تا فلسطین وافغانستان و ...،احیاگرتعالیم ناب نبوی دراندیشه های زلال علوی باشد.

می آمد تا فریاد مظلومیت نهج البلاغه را،زلال نیایش های صحیفه را، همراه با عظمت آسمانی قرآن؛ به گوش جهانیان برساند.

می آامد تا فراخوان وهمایش وحدت اسلامی را، با درایت موسوی اش رهبری کند.

می آمد تا نام " روح ا... موسوی الخمینی " را، تاریخ جهان برای همیشه به حافظه بسپارد .

روح ملکوتی اش قرین درود وسلام ،

 وراه گرانسنگش،هرگزآلوده به ناراستی ها مباد !  انشا ا...

 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387
میلاد ...  

سلطان عشق و عرفان

 

آنجا که حسن خوب تو را جار می زنند

دیگر برای عشق و تماشا رقیب نیست

*  *

از آسمان اول تا آسمان هفتم؛ "ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت"، همگی در انتظار می مانند، تا نقاب از رخ خورشید ولایت بردارند.

آسمان، آکنده از پرتو جمال جمیل حضرت می شود، و عرشیان، ظرافت نام مبارکش را تحسین می کنند؛ نامی که جوانمردی و کرامت، مدیون ملاطفت نگاه اوست.

نامش چنان شریف: که عطر یا جمیل از آن می تراود و یادش چنان عظیم: که تعظیم دل ها را به همراه دارد.

می آید از سمت بهشت جاودان، عطر ولایت.

می آید از آن سوی عمق کهکشان، نور امامت.

می آید از ژرفای آبی عطوفت!

می آید از کانون نورانی عصمت!

می آید از محراب عرفانی مشرق؛ آکنده از عطر تبسم های طاها!

شور دعا پیچیده در عطر صدایش

نور بقا پاشیده بر مهد صفایش

بس که رضایت، در نگاهش خانه کرده

نامیده حق - الحق چه زیبا هم – رضایش! 

آکنده از عطر پیمبر، بوی مکه! سرشار از عطر علی (ع)، انوار کعبه!

لبریز از یاد خدیجه، عطر زهرا (س)! همراه با عشق حسن (ع) و شور حسینی!

می آید او غرق دعاهای سبز سجاد (ع)!

می آید او غرق شهود علم باقر (ع)!

می آید او مثل شگفتی ها، کنار حلم صادق (ع)!

می آید او آکنده از اسرار سختی های کاظم (ع)!

*  *

... می آید تا بلور اشک های مدینه را غمگسار، باشد!

می آید، تا تمام زخم های خسته از درمان را، شفا بخشد!

می آید صبور و شکیبا، آکنده از تبسم؛ لبریز از عشق!

می آید؛ رضای خویش را به قضای الهی پیوند داده!

می آید و یاد پیامبر (ص) و علی (ع) را در اذهان مدینه زنده خواهد کرد!

تفسیری زیبا و روشن، از آرمان های "ولایت"، در عصر سیاه بازی اعراب و اندیشه های سیاه آنان خواهد شد. و "کلمه ی توحیدی ولایت" را با ترنم "لا اله الا الله"؛ تا فراسوی مرزهای مسلمانی خواهد برد، تا جایی که نگاه "ترک و تاجیک و ازبک"، همراه "فارس و عرب و کُرد" به

 تازه ترین تفاسیر حقیقت گشوده شود.

می آید، تا در دل ها، عشق ولایت علوی (ع) ریشه کند و از یُمن حضور سبزش، زمان و مکان، از تیرگی جامه و اندیشه و نگاهِ "بنی العباس" رهایی یابد.

می آید که روح "حقیقت"، در کالبد زمان است و چلچراغ ولایت علوی (ع) را در تاریکنای جهالت "عباسیان" روشن خواهد کرد.

از مدینه تا "مرو"، از "مرو" تا "توس"، از توس تا نقطه نقطه عالم نگاه ها را معطوف به حقیقتی خواهد ساخت که جز نور الهی، طریقی را در نمی یابند.

 نه تنها در کوچه های "مدینه" نهال عشق خواهد کاشت؛ که تمام خاک "نیشابور" را جلوه گاه هنر خواهد ساخت!

جلوه گاهی که عطر آن، مشام هزاران "عطّار" به "تغزّل" بنشیند.

... نیشابوری خواهد ساخت، که در بهار سپیده دمانش، غنچه های حکمت و عرفان به بار بنشیند و "خراسان"، از وفور اندیشه های ناب توحیدی، در جهان به وجود بزرگانش، ببالد.

می آید، تا در شمالی ترین نقطه ی اسلام، قله های رفیع "معرفت" را بنا سازد و "عرفان خراسان"، گوی سبقت از دل تاریخ برباید.

او وارث امانت پیامبر (ص) است!

او وارث عدالت علی (ع) است!

او وارث کرامت حسن (ع)!

او وارث شجاعت حسین (ع)!

او وارث عبادت سجاد (ع)!

او وارث علم باقر (ع)!

او وارث صداقت صادق (ع)!

او وارث صبر کاظم (ع) است!

او، سلطان سریر ارتضا، حضرت رضاست!

قدم های آسمانی اش، به هر نقطه از خاک که برسد، بهشت علم و معرفت، خواهد رویید و از حضور مبارکش که ادامه ی عظمت حضرت پیامبر (ص) است، بهار خیر و سلامتی شکوفا خواهد شد.

*  *

... می آید، تا سرزمین گل و بلبل را بهاری جاودانه باشد و از عظمت نام سترگش "ایران" برای همیشه به خود ببالد!

او سهم ایران است سهمی از بهشت اولیاء، سهمی بسیار زیبا و دوست داشتنی!

می آید، تا عاشقان ولایت را پناهگاهی از نور باشد و ناممکن های روزگار را با نام مشکل گشایش ممکن سازد!

می آید، تا تمام غریبان جهان را، در تمامی غربت ها، "امام غریبان (ع)" باشد.

می آید، تا سینه های سوخته از غربت و دل های خسته از ستم را نهایت آرزو باشد!

می آید تا عطر ناب "محمدی (ص)" را با کلام عطرآگین "علوی" اش بیامیزد!

می آید، چون، ادامه ی "خیر" است؛ از "آدم (ع)" تا "خاتم" و از حضرت خاتم (ص)، تا وارث حقیقی خیر؛ "حضرت بقیة الله الاعظم (عج)"!

می آید، از سمت مشرقی ترین طلوع نور، تا مصداق کاملی برای عظمت عشق باشد؛ عظمت نور، عظمت ولایت، عظمت عطر ناب "محمدی (ص)".

می آید، از آن سوی کهکشان ها – عطر شکوفه بر لب – تا غربت سرای مدینه را غرق شادی و شور نماید؛ غرق عطر حضور!

غرق رشته رشته بارش نور!

می آید، که ادامه ی "طلوع" در تاریکستان قهقرایی زمان است.

می آید تا "انسان" به حق راستین خویش برسد؛ حقی که روزی در تمام  نگاه ها متجلی خواهد شد.

می آید عیسای زمان، آنکه از انفاس سبحانی اش، مردگان جهل، به زندگی جاویدان معرفت، خواهند رسید.

*  *

اینک، ای آینه ای که معرّف زیبایی و شکوه خداوندی! امشب دریاب، دل های شیفته ای را که مفتون اجابت نگاهت شده اند.

دریاب، در اجابت سبز دعایت، قنوت دست هایی را که دخیل به "مشهد" یادت بسته اند! و تو را به عظمت "موعود واپسین" قسم می دهند!

مولا جان! اینک ماییم و کشکول گدایی در کف، به انتظار کرامتت!

به انتظار کرمی که پایان ناپذیر است.

ای عاشقانه تر ز نگاهت مرام تو

هر کس که در کنار تو باشد، غریب نیست

میلادت مبارک یا ثامن الحجج!

****

                                                        سید علی اصغر موسوی

متن برگزیده جشنواره خورشید ولایت سال ۱۳۸۴

 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
پگاهان انتظار ...  

باز هم با (( پگاهان انتظاری)) دیگر

 

 

مولا جان !

 

 جمعه ی دیگری را با تو سپری خواهیم کرد ؛

 

اماافسوس  دور  از تو  !

 

******

 

مولا جان ! تو :

 

علت  عارفانه ی  عشقی     ؛     از  تمام  رموز  آگاهی  !

 

فرصت عاشقانه ی وصلی؛ فصل سبزی همیشه دلخواهی

 

خشک  زار  کویر  را  باران  ؛   دشت ها را   نوید  دریایی

 

خفتگان  را  تبسم  خورشید   ؛    راهیان  را  تبلور ماهی

 

نور  والفجر  بر  حریم  سحر  ؛  شور والعصر  در  حریم زمان

 

رمز((والیل)) در ترانه ی شب؛ راز((والشمس))در سحر گاهی

 

عاشقان  را   تبسم وصلی   ؛   عارفان را   تبسم صبحی

 

ره نشینان مانده را   امید  ؛  خستگان را  رفیق و همراهی

 

راز  اشراقی نماز و طواف ؛ مروه ی عشق را صفا هستی !

 

رکن توحیدی مناسک حج    ؛    کعبه را   رمز  حجت  اللهی

 

با تو هستیم ای همیشه  عزیز؛ با تویی که فقط به خاطر ما

 

عمر این غربت  و  جدایی را  ؛  با صفای قنوت ؛ می کاهی !

 

                         

   شعله زاری از :گريه های بی قرار بر نگاهمان می رويد تا در مقدمه انتظار ، آرزوی آمدنت را با فانوس مژگان تزيين کنم !

 

ای تمام آرزو ؛ مثل آرزوی باران در خشکسالی بدون عدالت !

 

ای تمام اميد مثل اميد رهايی از تنگناهای نا باورانه ی جهل!

 

ای تمام  انتظار رسيدن  به خط پايان، به خط پيروزي، به لحظه های آغازين سپيده ؛ سپيده ای که رستاخيز عدالت را همراه خواهد داشت!

 

مولا جان !

 

تويی که دست دعا هر کس، گرفته سوی تماشايت

 

شبيه  آينه می  خواهد  تو  را  ،هميشه تماشايی!

 

تويی که می شکنی آخر ، سکوت سرد شبستان را

 

و رنگ عاطفه می گيرد ، حضور آن ((يد بيضايی))

 

مولا جان !  کجاست بهار آمدنت ، تا جاده های سبز تماشا را به تماشا بنشينم!

 

تو را قسم به دست های خالی سرشار از قنوت!

 

تو راقسم به چشم های بارانی لبريز از انتظار!

 

تو را قسم به مويه های غريبانه ی ندبه !

 

بيا ، تا طعم تلخ رنج ها ،‌با ديدن تو شيرين شوند !

 

بيا ، تا از تمام لغت نامه ها ، واژه انتظار را خط بزنيم !

 

بيا ، تا از دست هايت بهار ، از نگاهت زندگی و از حضور ت عدالت بچينیم!

 

درياب چشم هايی را که از(( فلسطين )) تا ((کشمير ))  ، به خاطر عدالت ، به جاده های انتظار خيره مانده اند

 

درياب دست های تاول زده ای را که از ((سودان )) تا(( آلبانی ))‌، به خاطر لقمه ای نان به کام آتش ميروند!

 

درياب جهانی را که از ((ايسلند)) تا ((دماغه اميد)) در انتظار عدالت می سوزدو مستکبران ابر جنايت احساساتش را به بازی می گيرند!

 

درياب شانه های خسته ای را که در طول تاريخ ، زخم های بی شماری را تحمل کرده اند!

 

تو همان بهار جاودانه ای ..

 

تو همان عدالت ماندگاری .

 

تو همان جانشين لايق خداوندی که ((زمين)) در انتظارظهورت ، روز شماری می کند !

 

درود خدا وند بر تو باد، در هر حالی که هستی و در هر حالی که خواهی بود !

 

تو را می ستايم تو را که وارث عشق در زمينی و کاينات  بر وجود تابناکت

 

هر سحر گاه سلام می کند

 

و من قنوت می گیرم

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

****

شنبه سوم شهریور 1386
امیرمن به کدامین پگاه می آیی ؟! ...  

امير من به کدامين پگاه می آيی ؟!

                       

                 

... و می رسی ، همه جا ازدحام خواهد شد

پر از تبسم و اشک و سلام خواهد شد

من از نگاه تو صد استعاره خواهیم چید

غزل غزل ، غزلم را ، دوباره خواهم چید

اسیر طرح سپید و قصیده زردم

تو را ندیده بمیرم ، چه سخت بی دردم؟

همیشه گفته ام از قبله گاه می آیی

امیر من ، به کدامین پگاه می آیی؟

هنوز پنجره را خواب صبح می گیرد

بدون دست تو این غنچه زود ، می میرد

کجاست آخر این جاده هر چه می بینم

افق افق شفق از انتظار می چینم

به اشک نازک و آرام کودکان سوگند!

به زخم دست و دل نسل نوجوان سوگند!

به آیه آیه امّن یجیب بیماران

به آه آه یتیمان بی زبان سوگند!

به التهاب گلوهای خسته از فریاد

به انجماد نفس های نیمه جان سوگند!

به ازدحام دعا در نگاه «ندبه» و عهد

به جام جام عطش های آسمان سوگند!

به آبشار نگاه قشنگ آهوها

به التماس دعای پرندگان سوگند!

به دست خالی آنان که آرزو دارند

به روز هرچه سیاه نخورده نان ، سوگند!

به آنکه مثل علی (ع) حامی فقیران است

به نام نامی ات ای «صاحب الزمان» (عج) سوگند!

که از کنار پیمبر (ص) ، طلوع خواهی کرد

شبیه خواجه قنبر ، طلوع خواهی کرد

بساط دکه خورشید ، چیده خواهد شد

فریب سایه تردید ، چیده خواهد شد

غروب بر لب دریا ، سکوت خواهد کرد

میان بهت و تماشا ، سکوت خواهد کرد

و امتحان جدیدی ، شروع خواهد کرد

شب از زمان جدیدی ، شروع خواهد شد

جمعه بیست و ششم مرداد 1386
یاحسین ...  
 
یا حسین
 

ای جلوه راستین حقیقت در آیینه زمان !

جز  توکیست امیر کشور دل ؟!

امیری که عاشقانش

گریستن بی اختیار را رمزی برای رسیدن به عشق

به وصال می دانند !

و به خدا که قبل از به دنیا آمدن

عاشقت بوده ام !

بی آنکه از ظرفیت این دل برای  پذیرفتن عشق تو آگاه باشم .

****

امشب شب تو ست

شب عشق !

شب عشقبازی با آیینه اشک !

شب کربلایی شدن با یادت !

میلادت مبارک سرور من !

اگر تو نبودی زندگی چه بی ارزش بود .

میلادت مبارک سرورمن !

میلادت مبارک  !

چقدر شکوهمند است نوکر تو بودن !

تبارک الله ازین ارادت!

چرا به خود نبالم وقتی تو آقا ی منی !

بابی و امی  و نفسی لک الفدا یا اباعبدالله !

یا حسین !

http://saa-poem.blogfa.ir

 

***********

:please see this blog ; too

 http://saapoem-poem.blogfa.com

 

پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
... بعثت ...  
 

... و اما بعثت!

 

تیرگی گسترده، چشم ها تار!

 

سرها بی ذوق و دل ها بیماران!

 نه کسی به آسمان می نگرد؛ نه آسمان سر شوق کسی دارد.

 

شبح های زشت؛ شبح هایی از جنس چوب و سنگ و استخوان.

 

شبیه مردگانی که عده ای زنده مثل ارواح خبیثه به دورش حلقه زده اند.

 

انگار نه انگار که خانه، خانه خداست، تنها خانه خداوند در زمین؛ هر

 

کژاندیشی، با تکه استخوانی بر گردن، درونش پا می گذارد.

 

زمانی بس تیره بود؛ مثل جهالت، تیره مثل سنگدلی،تیره مثل خشم.

 

نه حرمتی برای پیران بود، نه کودکان،

 

 نه عصمت دخترکان به چشم می آمد و نه شرافت زنان.

 

بوی تعفن متکبران، سراسر حجاز را آلوده بود.

 

گویی خداوند، نگران شرافت بندگان خویش است؛

 

نگران آن همه کژی و ناراستی و جهل.

 

تلنگری می بایست این قوم را تا به خود آیند و به گوهر وجودی خود

 

دست یابند.

 

اینک نوبت رسالت بهترین مخلوق خداوند، برگزیده خلقت و گلچین شده

 

گلستان انبیاست که باید این رسالت را بپذیرد!

 

... و بهترین و امین ترین مردمان برای هدایت نااهل ترین مردمان،

 

انتخاب می شود. حتی نامش، جان مایه رحمت است؛

 

جانمایه ادب واحترام؛ محمد (ص)!

 

... آنگاه محمد (ص) باید به تزکیه بپردازد؛ چه جایی نزدیک تر به خدا

 

از غار "حرا"؛خلوتگاهی که می شود با معشوق اولی خویش به خلوت و

 

گفتگو نشست!

 

گویی این بار دیگر معشوق، زبان به گفتگو گشوده است:

 

اِقرأ؛ بخوان !

 

 

بخوان بنام خداوند!

 

بخوان بنام آن که خلوت نشین دل پر آشوب توست!

 

بخوان به نام آن که تو را حبیب خویش خوانده است

 

و محبوب تمامی کاینات!

 

... بخوان بنام خداوند ...

 

... و این خواندن سرآغاز "قولوا لا اله الا الله تفلحوا" شد که کژاندیشان،

 

برای رهایی از جهل باید به "تفلحوا" بیش از پیش بیندیشند!

 

بار دیگر ارتباط آسمان و زمین برقرار شد و وجدان عرب و عجم از

 

چوب و سنگ پرستی، به خداپرستی گرایید!

 

بار دیگر نوح کشتیبان (ع)، قوم خویش را از توفان بلا رهانیده،

 

 به دیارآرامش و صلاح خواهد رسانید.

 

بار  دیگر ابراهیم خلیل (ع)، قوم خویش را از چنگال آتش نمرودی

 

رهانیده، به زمزم رستگاری خواهد رسانید!

 

دیگر بار موسی کلیم الله (ع)، قوم خویش را از ذلت دریوزگی رهانیده،

 

به عزت سرافرازی خواهد رسانید.

 

بار دیگر عیسی مسیح (ع)، قوم خود را از امراض خودپرستی رهانیده،

 

به عشق خداپرستی خواهد رسانید.

 

بار دیگر آسمان و زمین دست در دست همدیگر برای رهایی انسان از

 

ذلت، لبیک گویان، نوای محمد (ص) را همراه شدند:

 

"قولوا لا اله الا الله تفلحوا"!

 

خجسته روز آزادگی انسان از قید جهل،

 

 روز بعثت رسول گرامی اسلام مبارک باد!

 

"قولوا لا اله الا الله تفلحوا"

 

*********************** 

 
یا باب الحوائج
 
 
 
333 magnify
 
 
شهادت باب الحوائج امام موسی بن جعفر الکاظم ـ ع ـ  
 
 تسلیت باد
 

می خوانمت یا باب الحوائج!

 

مولا جان ای اسطوره شکیبایی!

 

 ما را به التجای تو نیازی است که درطول زندگی بدان محتاجیم و

 

 خداوند دعای تو را بهانه اجابت بی واسطه کرده است.

 

ای باب رحمت و اجابت!

 

چگونه می شود درعین درماندگی از یاد توغافل شد؟

 

 

اینک، این غروب غمبار شهادت توست که آسمان "کاظمین" را فراگرفته

 

 

است؛ غروبی که یادآور روزهای تاریک زندان است؛ روزهای

 

 

تلخ تازیانه و خشم، روزهای سرشار از خلوت غریبانه مناجات

 

 هایت.

 

مولا جان، چگونه می توانم عبادت هایت را بسرایم؛

 

 ولی برای زخم های غریبانه ات سکوت کنم؟

 

 

می گویم: یا باب الحوائج و در قنوتم یک آسمان گل التجا می کند.

 

 

کیستی ای روح نیایش، نیاز حاجتمندان، سبب ساز رحمت واسعه الهی؟!

 

 

کیستی تو که می شود با التجای به تو، تمام نابسامانی ها را سامان

 

 

بخشید، تمام دردها را درمان کرد و تمام غصه ها را از دل زدود؟

 

 

کیستی تو ای روح نماز که حتی دشمنت به خاکساری نیایشت

 

غبطه می خورد؟

 

حضور آسمانی تو را چه کسی می تواند انکار کند؛ حتی در زندان، حتی

 

 

در تنگنای "تمام سیاه چال ها"؟!

 

 

بریده باد دستی که زنجیر را به ملازمت پاهایت برگزید!

 

 

آخر چگونه می شود مفهوم ناب آزادی و آزادگی را به بند کشید؟

 

 

مولا، شگفتا از صبر تو؛ صبر مقابل سیه کارترین ستمگران روزگار،

 

صبر مقابل تمام ناروایی های زندان و زندانیان!

 

 

بریده باد دستی که تازیانه بر پیکر کبریایی ات نواخت!

 

 

بریده باد دستی که با زهرخنده نگاهش، سم هستی سوز حسادت را به

 

جام تو ریخت!

 

چگونه می توانم به شکیبایی بی نظیر بیاندیشم؛

 

 ولی به شکنجه دژخیمان توجه نکنم؟

 

 

چه نامرد مردمانی بودند، آنان که شمع وجودت را خاموش می خواستند!

 

 

چه وارونه اندیشانی که وجود آسمانی ات، تاب تماشا از آنان گرفته بود.

 

 

مولا، ای خورشید فرونشسته در محاق زندان ها!

 

 

امروز دل ما تنها به اندوه نشسته است

 

که شمع جان به یاد روزهای بی چراغت،

 

 سوزان و اشک غم به یاد ناله هایت فروزان است.

 

 

سلام بر تو در همه حال!

 

 

سلام بر تو در همه روز!

 

 

سلام بر تو و شکیبایی ات در زندان های تاریک هارون!

 

 

ما و دریای کرمت یا باب الحوائج!

جمعه هشتم تیر 1386
...  
مولودی

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام نامی مولای جوانمردان علی المرتضی (ع)

استماع یعنی :گوش کنید  تنزیل یعنی ک ضبط (دانلود) کنید

.
الرقم عنوان المولود الاستماع التنزيل
1

ربنا صلي على احمد خير المرسلينا

2

الليلة افراح وسرور

3

جمالٌ عند رسول الله

4

هالليلة الدنيا ومابيه

5 قمر وجهك
6 ميلاده ميلاده
7 انت الحبيب
8 هاليلة الشيعة ملتمه
9 بارينة سبحانه
10 عباس يابو فاضل
11 يا صاحب القبة اليضاء
12 حبك يا حماي الحمى
13 ناد علياً مظهر العجائب
14

علي الدر حيدر

15

للإمامة والكرامة نور أبو اليمة

16 نذوب بغرامك يا علي
17 صلوات
18 تشعشع النور
19 نداء
20 مهدي
21 نادي عليّا
22 رب الجلالة
23 ليلة عيد
24 علي عالي
25 شيعه و فرحنا
26 امن الثالث
27 عالدنيا زينب
28 إمام الأوّل
29 علي علي يا علي
30 ليلة عيد و أنوار
31 يا سائلي أين حل الجود والكرم
32 حسين (ع)
33 ربنا صلي على محمد خير المرسلينا
34 ياهادينا يا هدينا
35 أبو الفضل (ع)
36 شيعة وفرحنا
37 محمد يا محمد (ص)
38 مولد السيدة زينب (س)
39 علي علي يا علي
40 نبارك الليلة كل نبي وكل وصي مرسول
41 علي ساقي الكوثر
42 أنا مدينة العلم وعلي بابها
43 نادي علياً مظهر العجائب
44 الله الخالق قرر في الكعبة يولد حيدر
45 علي عالي على كل عالي
46 من الثالث تبدي الأعياد
47 تشعشع النور
48 عينية الجواهري_آمنت بالحسين_
49 يتعالى يتعالى صوت الفرح يتعالى
50 عباس عباس يا زهرة أملنا
51 يا عباس
52 يلنك نبع ينتظرك ربيع العمر (يا عباس)
53 تهانينا تهانينا
54 يا محبوب يا محبوب
55 ابلهفه جينه
56 صلي يا ربنا على محمد وآل أحمد
57 علي علي رب العرش رادك
58 صلواتٌ
59 بسمك قلب العاشق صاح مهدينا مهدينا
60 شيعة وفرحنا الليلة واجب علينا
61 صلوات صلوات على محمد
62 لا شيء يبالي
63 علي علي
64 مهدي يا أمل الأحرار
65 مولد النور زهت شمس الكرامة
66 نبارك الليلة لكل نبي وكل وصي مرسول
67 يا من شوقك
68 بلغ سلامي لمرقد إمامي
69 أربعة عشر نور بالحق غيرهم من لنا
70 الله الله لزهراء اصطفاها
71 بآل محمد عرف الصواب
72 تهانينا تهانيا
73 حجة الله علي
74 مولود بنصف شعبان
75 علي علي يا علي ما عدنا غيرك ولي
76 علي يا علي إمام الأولين علي
77 نادينا بفد صوت حيدر
78 دنيانه بالموعود مستبشره
79 مولد الإمام الحسين (ع)
80 مولد العباس ابن علي (ع)
81 مولد الإمام علي ابن الحسين السجاد (ع)
82 مولد الإمام محمد ابن الحسن المهدي (عج)
83 مولد الإمام الحسن (ع)
84 الله الله الله الله
85 صلوات صلوات
86 محبتك يا حبيبي عبادة
87 جمال عند رسول الله
88 طلع البدر علينا
89 ماذا أقول بشأنه و جلاله
90 أمل وياي
91 علي علي يا علي
92 نادينا بفد صوت حيدر
93 ناد عليا مظهر العجائب
94 نبارك الليلة لكل نبي و كل وصي مرسول
95 علي عالي على كل عالي
96 الله الله الله الله
97 عالدنيا زينب أشرقت
98 زينب هالليلة مولدها
99 بشره - شرفها (أبوذيات)
100 أربعة عشر نور

http://www.bassim.almujtaba.com 

چهارشنبه نهم خرداد 1386
یا زهرا (س) ...  

....  به هر حال اين خطبه گذشته از اين سند قديمى در كتاب‏هاى معتبر علماى شيعه و سنت و جماعت ضبط است.

گمان دارم بعض نويسندگان سيرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشده‏اند) از آن جهت چنين خطبه‏اى را بر ساخته دانسته‏اند، كه فراوان از آرايش‏هاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت سجع برخوردار است. اينان مى‏پندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود. بخصوص كه گوينده در مقام طرح شكايت و دادخواهى باشد.

اگر موجب توهّم همين است و خرده‏گيرى اينان نه از راه حسد و كين است، بايد گفت ‏حقيقت نه چنين است. در خطبه دختر پيغمبر تشبيه، استعاره و كنايه به كار رفته است. نظير چنين صنعت‏هاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان مى‏بينيم، چه رسد به خانواده پيغمبر. از صنعت‏هاى لفظى، موازنه، ترصيع، تضاد و بيشتر از همه سجع در اين سخنرانى موجود است.

هنر سجع گوئى در خاندان پيغمبر امرى طبيعى بوده است. ما مى‏دانيم پيش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت.  نخستين دسته از آيات مكى قرآن كريم فراوان از اين صنعت‏ برخودار است.

دختر پيغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او به حكم وراثت، و نيز تحت تاثير آيه‏هاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.

در خطبه‏هاى على عليه السلام كمتر عبارتى را مى‏بينيم كه مسجع نباشد. فرزندان او نيز چنين بوده‏اند. هنگامى كه زينب (ع) در مجلس پسر زياد به زشت‏گوئى او پاسخ مى‏داد گفت: 

-«مهتر ما را كشتى!   از خويشانم كسى نهشتى!   نهال ما را شكستى!   ريشه ما را از هم گسستى!   اگر درمان تو اين است آرى چنين است‏»!  . (8)

ابن زياد گفت ‏«سخن به سجع مى‏گويد؛ پدرش نيز سخن‏هاى مسجع مى‏گفت.» گذشته از خاندان هاشم بيشتر مردان و زنان تيره عبد مناف نيز از اين هنر برخوردار بودند. روزى كه معاويه مى‏خواست فرزندش يزيد را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبير پرسيد چه ميگوئى؟ پاسخ داد: 

-فاش ميگويم نه در نهان. آنرا كه راست گويد برادرت بدان. پيش از آنكه پشيمان شوى بينديش!   و نيك بنگر آنگاه قدم نه فرا پيش!   چه پيش از قدم نهادن نگريستن بايد، و پيش از پشيمان شدن انديشيدن شايد. معاويه خنديد و گفت روباه مكارى در پيرى سجع گفتن آموخته‏اى نيازى بدين سجع دراز نيست. (9)

بارى نويسنده كوشيده است در برگردان اين خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه ميتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد. مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعايت كرده است و اگر در فقره‏هائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده به خاطر رعايت اين ظرافت‏ها بوده است: 


خطبه حضرت زهرا سلام الله عليها

ستايش خداى را بر آنچه ارزانى داشت. و سپاس او را بر انديشه نيكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد. و عطاهاى فراوان كه بخشيد. و نثار احسان كه پياپى پاشيد. نعمت‏هايى كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بيرون. و درك نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.

سپاس را مايه فزونى نعمت نمود. و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پياپى بر عطاى خود بيفزود. گواهى مى‏دهم كه خداى جهان يكى است. و جز او خدائى نيست. ترجمان اين گواهى دوستى بى‏آلايش است. و پايندان اين اعتقاد، دلهاى با بينش. و راهنماى رسيدن بدان، چراغ دانش. خدايى كه ديدگان او را ديدن نتوانند، و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند. (10)همه چيز را از هيچ پديد آورد. و بى نمونه‏اى انشا كرد. نه به آفرينش آنها نيازى داشت. و نه از آن خلقت‏سودى برداشت. جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد. و آفريدگان را بنده‏وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كيفر بيم داد. تا بندگان را از عقوبت ‏برهاند، و به بهشت كشاند.

گواهى مى‏دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پيش از آنكه او را بيافريند برگزيد. و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مى‏سزيد.

و اين هنگامى بود كه آفريدگان از ديده نهان بودند. و در پس پرده بيم نگران. و در پهنه بيابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونى‏هاى روزگار محيط بينا. و به سرنوشت هر چيز آشنا. محمد (ص) را بر انگيخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد: هر فرقه‏اى دينى گزيده. و هر گروه در روشنائى شعله‏اى خزيده. و هر دسته‏اى به بتى نماز برده. و همگان ياد خدائى را كه مى‏شناسند از خاطر سترده‏اند (11).

پس خداى بزرگ، تاريكى‏ها را به نور محمد روشن ساخت. و دل‏ها را از تيرگى كفر بپرداخت. و پرده‏هائى كه بر ديده‏ها افتاده بود به يكسو انداخت. سپس از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت. و رنج اين جهان كه خوش نمى‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسايگى خود افراشت. و طغراى مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پيمبر رحمت، امين وحى و رسالت و گزيده از آفريدگان و امت‏باد.

 سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود: 

شما بندگان خدا!  نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دين و احكام، و امانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلقيد.

حقى را از خدا عهده داريد. و عهدى را كه با او بسته ‏ايد بدرفتار. ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت. و تاويل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجت‏هاى آن آشكار است، و آنچه درباره ماست پديدار. و برهان آن روشن. و از تاريكى گمان به كنار. و آواى آن در گوش مايه آرام و قرار. و پيروي اش راهگشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. (12)

دليل‏هاى روشن الهى را در پرتو آيت‏هاى آن توان ديد. و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد. حرام هاى خدا را بيان دارنده است. و حلال‏هاى او را رخصت دهنده. و مستحبات را نماينده. و شريعت را راهگشاينده. و اين همه را با رساترين تعبير گوينده.  و با روشن‏ترين بيان رساننده. سپس ايمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود (13).

و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت. و زكات را مايه افزايش روزى بى دريغ. و حج را آزماينده درجات دين. و عدالت را نمودار مرتبه يقين. و پيروى ما را مايه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستى (14)ما را عزت مسلمانى. و بازداشتن نفس (15)را موجب نجات، و قصاص (16)را سبب بقاء زندگانى. (17)وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش. فرمود مى‏خوارگى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خويشتن را سزاوار لعنت (18)نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طريق يكتاپرستى جويند«پس چنانكه بايد، ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد!  »آنچه فرموده است‏ به جا آريد و خود را از آنچه نهى كرده بازداريد كه‏«تنها دانايان از خدا مى‏ترسند» (19).

سپس گفت: مردم. چنانكه در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‏ام و پدرم محمد (ص) است‏«همانا پيمبرى از ميان شما به سوى شما آمد كه رنج ‏شما بر او دشوار بود، و به گرويدنتان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسيد مى‏بينيد او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموى من است نه مردان شما. او رسالت‏خود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازيانه توحيد خست. و شوكت‏ بت و بت‏پرستان را درهم شكست (20).

تا جمع كافران از هم گسيخت. صبح ايمان دميد. و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد. زبان پيشواى دين در مقام شد. و شياطين سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار. و در ديده همگان بيمقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده.  و لگد كوب هر رونده. نوشيدني تان آب گنديده و ناگوار. خوردني تان پوست جانور و مردار. پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار. تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت‏ برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آنهمه رنجها كه ديد و سختى كه كشيد. رزم آوران ماجراجو، و سركشان درنده خو. و جهودان دين به دنيا فروش، و ترسايان حقيقت نانيوش، از هر سو بر وى تاختند. و با او نرد مخالفت ‏باختند (21).  هر گاه آتش كينه افروختند، آنرا خاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، يا مشركى دهان به ژاژ انباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على (ع) باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشير بساخت.

او اين رنج را براى خدا مى‏كشيد. و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مى‏ديد. و مهترى اولياى حق را مى‏خريد. اما در آن روزها، شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد (22).

چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد، دو روئى آشكار شد، و كالاى دين بى خريدار. هر گمراهى دعوي دار و هر گمنامى سالار. و هر ياوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شيطان از كمينگاه خود سر بر آورد و شما را به خود دعوت كرد.  و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد. و به آواز او رقصيديد.

هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته، آنچه نبايست، گرديد. و آنچه از آنتان نبود برديد. و بدعتى بزرگ پديد آورديد (23).

به گمان خود خواستيد فتنه برنخيزد، و خونى نريزد، اما در آتش فتنه فتاديد. و آنچه كشتيد به باد داديد. كه دوزخ جاى كافرانست. و منزلگاه بدكاران. شما كجا؟ و فتنه خواباندن كجا؟ دروغ مى‏گوئيد!  و راهى جز راه حق مى‏پوييد!  و گرنه اين كتاب خداست ميان شما!  نشانه‏هايش بى كم و كاست هويدا. و امر و نهى آن روشن و آشكارا. آيا داورى جز قرآن مى‏گيريد؟ يا ستمكارانه گفته شيطان را مى‏پذيريد؟ «كسيكه جز اسلام دينى پذيرد، روى رضاى پروردگار نبيند. و در آن جهان با زيانكاران نشيند» (24)

چندان درنگ نكرديد كه اين ستور سركش رام و كار نخستين تمام گردد. نوائى ديگر ساز و سخنى جز آنچه در دل داريد آغاز کرديد!  مى‏پنداريد ما ميراثى نداريم. در تحمل اين ستم نيز بردباريم. و بر سختى اين جراحت پايداريم.

مگر به روش جاهليت مى‏گراييد؟ و راه گمراهى مى‏پيماييد؟ «براى مردم با ايمان چه داورى بهتر از خداى جهان‏»؟

اى مهاجران!  اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نپايند؟ پسر ابو قحافه! خدا گفته تو از پدر ارث برى و ميراث مرا از من ببرى؟ اين چه بدعتى است در دين مى‏گذاريد!  مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد (25).

اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده (26)ترا ارزانى!   وعده‏گاه، روز رستاخيز!  خواهان محمد (ص) و داور خداى عزيز!   آنروز ستمكار رسوا و زيانكار و حق ستمديده برقرار خواهد شد!  به زودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى است و هر مظلومى را پناهى.

 پس به روضه پدر نگريست و گفت: 

رفتى و پس از تو فتنه برپا شد كين‏هاى نهفته آشكار شد اين باغ خزان گرفت و بى برگشت و ين جمع به هم فتاد و تنها شد (27)

اى گروه مؤمنين!  اى ياوران دين!  اى پشتيبانان اسلام!  چرا حق مرا نمى‏گيريد؟ چرا ديده به هم نهاده و ستمى را كه به من مى‏رود مى‏پذيريد؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذيرفتيد. و بى درنگ در غفلت‏خفتيد. پيش خود مى‏گوئيد محمد (ص) مرد، آرى مرد و جان به خدا سپرد!  مصيبتى است ‏بزرگ و اندوهى است‏ سترگ. شكافى است كه هر دم گشايد. و هرگز به هم نيايد. فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاند و گزيدگان خدا را به سوك نشاند. شاخ اميد بى‏بر و كوهها زير و زبر شد. حرمت‏ها تباه و حريم‏ها بى‏پناه ماند. اما نه چنانست كه شما اين تقدير الهى را ندانيد و از آن بى‏خبر مانيد. قرآن در دسترس ماست ‏شب و روز مى‏خوانيد. چرا و چگونه معنى آنرا نمى‏دانيد؟ كه پيمبران پيش از او نيز مردند و جان به خدا سپردند (28).

محمد جز پيغمبرى نبود. پيغمبرانى پيش از او آمدند و رفتند. اگر او كشته شود يا بميرد شما به گذشته خود باز مى‏گرديد؟ كسي كه چنين كند خدا را زيانى نمى‏رساند. و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.

آوه!  پسران قيله (29)پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند! و حرمتم را ننگرند!  و شما همچون بيهوشان فرياد مرا نانيوشان؟ حاليكه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‏هاى آبادان (30).

امروز شما گزيدگان خدا، پشتيبان دين، و ياوران پيغمبر و مؤمنين، و حاميان اهل بيت طاهرينيد!  شمائيد كه با بت‏پرستان عرب در افتاديد!  و برابر لشكرهاى گران ايستاديد!  چند كه از ما فرمانبردار، و در راه حق پايدار بوديد، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند،  و مشركان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و كافران را حلقه بندگى در گوش كرديد. اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستيد، و پس از پيش روى واپس نشستيد (31)آنهم برابر مردمى كه پيمان خود را گسستند. و حكم خدا را كار نبستند.  «از اينان بيم مداريد، تا هستيد. از خدا بترسيد اگر حق پرستيد!  »اما جز اين نيست كه به تن آسانى خو كرده‏ايد. و به سايه امن و خوشى رخت ‏برده‏ايد. از دين خسته‏ايد و از جهاد در راه خدا نشسته‏ايد و آنچه را شنيده كار نبسته (32)بدانيد كه: 

گر جمله كاينات كافر گردند

 بر دامن كبرياش ننشيند گرد (33)

من آنچه شرط بلاغ است ‏با شما گفتم. اما مى‏دانم خواريد و در چنگال زبونى گرفتار. چه كنم كه دلم خونست؟ و بازداشتن زبان شكايت، از طاقت ‏برون!  و نيز مى‏گويم براى اتمام حجت ‏بر شما مردم دون!  بگيريد!  اين لقمه گلوگير به شما ارزانى، و ننگ و حق شكنى و حقيقت پوشى بر شما جاودانى باد. اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بيازارد!  آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه مى‏كنيد خدا مى‏بيند. و ستمكار به زودى داند كه در كجا نشيند. من پايان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مى‏ترسانم. به انتظار بنشينيد تا ميوه درختى را كه كشتيد بچينيد و كيفر كارى را كه كرديد ببينيد (34).

  پاسخ ابوبكر به دختر پيغمبر

«و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا»(35).

در آن اجتماع كه نيمى مجذوب و نيمى مرغوب بودند، اين سخنان آتشين كه از دلى داغدار برخاسته چه اثرى نهاده است؟خدا مى‏داند. تاريخ و سندهاى دست اول جز اشارت‏هاى مبهم چيزى ثبت نكرده است. اگر هم در ضبط داشته، در اثر دستكارى‏هاى فراوان به ما نرسيده است. مسلماً گفته‏هاى دختر پيغمبر، و همسر پسر عموى او در چنان مجمع بدون عكس العمل نبوده است.  دخترى كه هر چه آن مردم در آن روز داشتند از بركت پدر او مادر او بود، پدرى كه ديروز مرده و امروز حق فرزندش را از وى گرفته‏اند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت‏ خويش را در آن ديده‏اند كه خاموش باشند، انصار چنان نبوده‏اند. آنان ناخرسندى خود را در سقيفه نشان دادند، و اين خرده‏گيرى محرك خوبى بوده است.

اما آنان چه گفته‏اند، و چه شنيده‏اند، همزبان شده‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ نمى‏دانيم. آيا تنها به افسوس و دريغ بسنده كرده‏اند، خدا مى‏داند. شايد گفته‏اند كارى است گذشته. حكومتى روى كار است و بايد او را تقويت كرد، و مصلحت مسلمانان در اين است كه اگر يكدل نيستند بارى يكزبان باشند، چه جز شهر مدينه از همه جا بوى سركشى به دماغ مى‏رسد.

اما چنانكه نوشته‏اند (36)ابوبكر در آن جمع پاسخ دختر پيغمبر را چنين داد (37): 

-دختر پيغمبر!  پدرت غمخوار مؤمنان و بر آنان مهربان، و دشمن كافران و مظهر قهر يزدان بر ايشان بود. اگر نسب او را بجوئيم، او پدر تو است نه پدر ديگر زنان. برادر پسر عموى تو است نه ديگر مردان. در ديده او از همه خويشاوندان برتر، و در كارهاى بزرگ او را ياور بود. جز سعادتمند شما را دوست ندارد و جز پست نژاد تخم دشمني تان را در دل نكارد.

شما در آن جهان ما را پيشوا و به سوى بهشت رهگشاييد. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت ‏بازدارم!  اما فدك و آنچه پدرت به تو داده اگر حق تو است و من از تو گرفته‏ام ستمكارم.

اما ميراث، مي دانى پدرت گفته است:  «ما پيمبران ميراث نمى‏گذاريم. آنچه از ما بماند صدقه است‏».

و نيز گويد:  «سليمان از داود ارث برد» (39)اين دو پيمبرند و ارث نهادند و ارث بردند. آنچه به ارث نمى‏رسد پيمبرى است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مى‏گيرند. آيا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد (ص) از اين حكم بيرون شده است؟ اگر چنين آيه‏اى است ‏بگو تا بپذيرم.

-دختر پيغمبر گفتار تو بينة است و منطق تو زبان نبوت. كسى را چه رسد كه سخن تو را نپذيرد؟ و چون منى چگونه تواند بر تو خرده گيرد؟ شوهرت ميان من و تو داورى خواهد كرد (40).

اما ابن ابى الحديد عكس العمل خطبه را به صورتى ديگر نوشته است. وى نويسد ابوبكر در پاسخ سخنان زهرا (ع) گفت: 

دختر پيغمبر!  به خدا هيچيك از آفريدگان خدا را بيشتر از پدرت دوست نمى‏دارم!  روزى كه پدرت مرد دوست داشتم آسمان بر زمين فرود آيد. به خدا دوست دارم عايشه بينوا شود و تو مستمند نباشى. چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم. تو دختر پيغمبرى!  اين مال از آن پيغمبر نبود مال همه مسلمانان بود. پدرت آن را در راه خدا مى‏داد!  و نياز مردمان را به آن برطرف مى‏ساخت. پس از مرگ او من نيز مانند او رفتار خواهم كرد.

-به خدا سوگند هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت.

-به خدا سوگند از تو دست ‏بر نخواهم داشت.

-به خدا سوگند ترا نفرين مى‏كنم.

-به خدا سوگند در حق تو دعا نمى‏كنم (41).

و نيز ابن ابى الحديد از محمد بن زكريا حديث كند كه چون ابوبكر خطبه دختر پيغمبر را شنيد بر او گران آمد. پس به منبر رفت و گفت: 

مردم چرا به هر سخنى گوش مى‏دهيد؟!  چرا در روزگار پيغمبر چنين خواست‏هائى نبود؟!  هر كس از اين مقوله چيزى شنيده بگويد.  هر كس ديده گواهى دهد. روباهى را ماند كه گواه او دم اوست مى‏خواهد فتنه خفته را بيدار كند. از درماندگان يارى مى‏خواهند. از زنان كمك مى‏گيرند. ام طحال (42)را مانند كه بدكارى را از همه چيز بيشتر دوست داشت. من اگر بخواهم مى‏گويم و اگر بگويم آشكار مى‏گويم!  ليكن چندان كه مرا واگذارند خاموش خواهم بود.

شما گروه انصار!  سخن نابخردان شما را شنيدم!  شما بيشتر از ديگران بايد رعايت فرموده پيغمبر را بكنيد!  چه شما بوديد كه او را پناه داديد و يارى كرديد. من دست و زبانم را از كسى كه سزاوار مجازات نباشد كوتاه خواهم داشت.

پس از اين سخنان بود كه دختر پيغمبر به خانه بازگشت. ابن ابى الحديد گويد: 

اين سخنان را بر نقيب ابويحيى، بن ابو زيد بصرى خواندم و گفتم: 

-ابوبكر به چه كسى كنايه مى‏زند؟

-كنايه نمى‏زند به صراحت مى‏گويد.

-اگر سخن او صريح بود از تو نمى‏پرسيدم. خنديد و گفت: 

-مقصودش على است.

-روى همه اين سخنان تند به على است؟

-بله!  پسركم!  حكومت است! 

-انصار چه گفتند؟

-از على طرفدارى كردند. اما او ترسيد فتنه برخيزد و آنان را نهى كرد. (43)

به راستى در آنروز خليفه وقت چنين سخنانى گفته است؟ آيا فاطمه (ع) در مسجد حاضر بوده و شنيده است كه به شوهر وى، پسر عموى پيغمبر و نخستين مسلمان، چنين بى حرمتى روا داشته‏اند؟ آيا درايت، كاردانى و مصلحت انديشى رخصت مى‏داده است كه خليفه در مجمع مسلمانان چنان سخنانى بگويد؟ و اگر اين سخنان گفته شده عكس العمل آن در حاضران چه بوده است؟ پذيرفته‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ خاموش نشسته‏اند؟ آيا مى‏توان گفت اين كلمات بر ساخته است. ابن ابى الحديد و نقيب بصرى شيعه نبودند، پس اين گفتگوها تنها از طريق شيعه ضبط نشده. آيا نمى‏توان گفت معتزليان چنين داستانى را ساخته و به خليفه نسبت داده‏اند؟ البته نه. آنان در اين كار چه سودى داشته‏اند؟ اما اگر آن روز سخنانى به اعتراض در ميان آمده، و هيچ بعيد نيست كه گفته شده باشد، بايد گفت ممانعت از پيدا شدن مخالفت‏هاى بعدى موجب بوده است كه قدرت مركزى مقابل هر كس باشد شدت عمل نشان دهد؟

اگر نتوان براى هر يك از اين پرسش‏ها پاسخى قطعى يافت ‏يك نكته روشن است و آن اينكه مرگ پيغمبر براى مسلمانان آزمايشى بزرگ بود. قرآن از پيش، مسلمانان را بدين آزمايش متوجه ساخت كه:  اگر محمد بميرد يا كشته شود مبادا شما به گذشته ديرين خود برگرديد.

دست‏دركاران سياست و همفكران آنان براى آنچه در آنروزها گفته و كرده‏اند دليل‏ها نوشته و مى‏نويسند. مى‏خواهند آنها را با مصلحت مسلمانان هماهنگ سازند: وحدت كلمه بايد حفظ شود. اگر گروه هائى به مخالفت‏با حكومت تازه برخيزند، قدرت مركزى را ناتوان خواهند كرد. به هر صورت كه ممكن است‏ بايد آنانرا به جمع مسلمانان برگرداند. ابوسفيان دشمن ديرين اسلام در كمين است و توطئه را آغاز كرده. گاهى به خانه عباس و گاهى به خانه على مى‏رود. مى‏خواهد اين دو خويشاوند پيغمبر را به مخالفت ‏با خليفه بر انگيزد. اگر ابوسفيان موفق گردد و در داخل مدينه نيز دو دستگى پيش آيد و انصار مقابل مهاجران بايستند، آشوبى بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده رئيس طائفه خزرج چشم به خلافت دوخته است. هنوز با خليفه بيعت نكرده. «انصار» خود را براى رهبرى مسلمانان سزاوارتر از مهاجران مى‏دانند. اگر در آغاز كار،  حكومت ‏سخت نگيرد هر روز از گوشه‏اى بانگى خواهد برخاست (44).

اين توجيه‏ها و مانند آن از همان روزهاى نخستين تا امروز صدها بار مكرر شده است. عبارت‏ها گوناگون، و معنى يكى است. آنچه مسلم است اينكه كمتر انسانى مى‏تواند با تغيير شرايط سياسى و اقتصادى منطق خود را تغيير ندهد، و آنرا با وضع حاضر منطبق نسازد. چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام (45)مى‏توان گفت آن روز كه آن گروه چنين كارها را روا شمردند، به زعم خود صلاح مسلمانان را در آن ديدند. اما اين صلاح انديشى به صلاح مسلمانان بود يا نه؟ خود بحثى است.

به گمان خود مى‏خواستند، اختلاف پديد نشود و فتنه بر نخيزد و يا لااقل كردار خود را چنين توجيه مى‏كردند. اما چنانكه نوشتيم،  اگر در اجتماعى اصلى مسلّـم (به هر غرض و نيت كه باشد) دگرگون شد، دستاويزى براى آيندگان مى‏شود. و آن آيندگان متاسفانه از خود گذشتگى گذشتگان را ندارند. و اگر داشتند مسلما امروز تاريخ مسلمانى رنگ ديگرى داشت.

نوشته‏اند چون دختر پيغمبر آن گفتار را در پاسخ خود شنيد دل آزرده و خشمناك به خانه رفت و به شوهر خود چنين گفت: 

پسر ابو طالب تا كى دست‏ها را به زانو بسته‏اى و چون تهمت زدگان در گوشه خانه نشسته‏اى؟ مگر تو نه همان سالار سر پنجه‏اى؟ چرا امروز در چنگ اينان رنجه‏اى؟ پسر ابو قحافه پرده حرمتم را دريد و نان خورش بچه‏هايم را بريد!  آشكارا به دشمنى من برخاست و از لجاجت چيزى نكاست!  چندانكه ديگر مهاجر و انصار در يارى من نكوشيدند، و ديده حمايت از من پوشيدند. نه يارى دارم نه مدد كارى! خشم خوار رفتم و خوار برگشتم.  آن روز زبون شدى كه از مرتبه بالا به دون شدى!  ديروز شيران را در هم شكستى چرا امروز در به روى خود بستى؟ من گفتم آنچه دانستم. ليكن چيره شدن بر آنان نتوانستم (46).

كاش لختى پيش از اين خوارى مى‏مردم، و بر خطائى كه رفت دريغ نمى‏خوردم. اگر سخن به تندى گفتم، يا از اينكه مرا يارى نمى‏كنى بر آشفتم خدا عذر خواه من باشد!  واى بر من كه پشتم شكست و ياورم رفت از دست، به خدا شكايت مى‏برم، و از پدرم حمايت مى‏خواهم، خدايا دست تو بالاى دست‏هاست! 

على (ع) در پاسخ او گفت: 

-دختر صفوت عالميان!  و يادگار مهتر پيمبران!  غم مخور كه واى نه براى تو است، براى دشمن ژاژخاى تو است!  من از روى سستى در خانه ننشستم، و آنچه توانستم به درستى به كار بستم. اگر نانخورش مى‏خواهى روزى تو مضمون است و آن كس كه آنرا تعهد كرده مامون! 

-به خدا واگذار! 

-به خدا واگذاشتم!  (47)

اين گفتگو را ابن شهر آشوب بدون ذكر سند در مناقب آورده (48)و با اختلافى مختصر در بحار (49)ديده مى‏شود. آيا چنين گفتگوئى بين دختر پيغمبر و امير المؤمنين رخ داده است؟ چگونه چنين چيزى ممكن است؟ شيعه براى اين دو بزرگوار مقام عصمت قائل است. مى‏توان پذيرفت دختر پيغمبر اين چنين شوهرش را سرزنش كند؟ آنهم براى نانخورش بچگانش؟ بديهى است كه مى‏توان براى اين پرسش پاسخى نوشت، و گفته‏ها را توجيه كرد. اما اگر كار توجيه و پاسخ پرسش به بحث‏هاى منطقى و استدلال‏هاى دور و دراز بكشد، نتيجه آن بدينجا منتهى مى‏شود كه قدرت منطق كدام يك از دو طرف بيشتر باشد. يا چگونه بتواند روايات را به سود منطق خويش معنى و يا تاويل نمايد. چنين روش از حدود وظيفه پژوهندگان تاريخ بيرونست.

آنچه مى‏بينم اينست كه گفتار منسوب به دختر پيغمبر پر از آرايش معنوى و لفظى است، از استعاره، تشبيه، كنايه، طباق، سجع. اگر خطبه از چنين آرايش‏ها برخوردار باشد زيور آنست، سخنى است كه براى جمع گفته مى‏شود. بايد در دل شنونده جا كند. در چنين گفتار، خطيب در عين حال كه به معنى توجه دارد به زيبائى آن، و نيز به آرايش لفظ بايد توجه داشته باشد. اما گفتگوى گله آميز زن و شوى چرا بايد چنين باشد؟ مگر دختر پيغمبر مى‏خواست قدرت خود را در سخنورى به شوى خويش نشان دهد؟ به هر حال به قول معروف در اين اگر مگرى مى‏رود و حقيقت را خدا مى‏داند.

پى‏نوشتها: 

1. شيطان سر از كمينگاه خويش بر آورد و شما را بخود دعوت كرد و ديد كه چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد.

2. بلاغات النساء چاپ بيروت ص 23-24.

3. بلاغات النساء ص 23.

4. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 252.

5. چاپ بيروت ص 23 چاپ نجف ص 12. چاپ قم ص 12 (كه همان افست چاپ نجف است) .

6. قاموس الرجال ج 4 ص 259.

7. ص 175 چاپ قم.

8. لقد قتلت كهلى. و ابرت اهلى. و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى. فان يشفك هذا فقد اشتفيت (طبرى ج 7 ص 372) .

9. انى اناديك و لا اناجيك. ان اخاك من صدقك. فانظر قبل ان تتقدم. و تفكر قبل ان تندم. فان النظر قبل التقدم و التفكر قبل التندم.  (عقد الفريد ج 5 ص 110-111) .

10. الحمد لله على ما انعم. و له الشكر على ما الهم. و الثناء بما قدم من عموم نعمة ابتداها. و سبوغ آلاء اسداها. و احسان منن و الاها.  جم عن الاحصاء عددها. و ناى عن المجازات امدها. و تفاوت عن الادراك ابدها.

-و استنن الشكر بفضائلها. و استحمد الى الخلائق باء جزالها. و ثنى بالندب الى امثالها. و اشهد ان لا اله الا الله. كلمة جعل الاخلاص تاويلها. و ضمن القلوب موصولها. و انار فى الفكرة معقولها. الممتنع من الابصار رؤيته. و من الاوهام الاحاطة به.

11. ابتدع الاشياء لا من شى‏ء قبلها. و احتذاها بلا مثال. لغير فائدة زادته الا اظهارا لقدرته. و تعبدا لبريته. و اعزازا لدعوته. ثم جعل الثواب على طاعته. و العقاب على معصيته. زيادة لعبادة عن نقمته. و حياشا لهم الى جنته. و اشهد ان ابى محمدا عبده و رسوله. اختاره قبل ان يجتبله. و اصطفاه قبل ان ابعثه. و سماه قبل ان استنجبه.

-اذ الخلائق بالغيوب مكنونة. و بستر الاهاويل مصونة. و بنهاية العدم مقرونة. علما من الله عز و جل بمايل الامور. و احاطة بحوادث الدهور. و معرفة بمواضع المقدور. ابتعثه الله تعالى عز و جل اتماما لامره. و عزيمة على امضاء حكمه. فراى (ص) الامم فرقا فى اديانها.  عكفا على نيرانها. عابدة لاوثانها منكرة لله مع عرفانها.

12. فانار الله عز و جل بمحمد صلى الله عليه ظلمها. و فرج عن القلوب بهمها. و جلى عن الابصار غممها. ثم قبض الله نبيه صلى الله عليه قبض رافة و اختيار. رغبة بابى صلى الله عليه عن هذه الدار. موضوعا عنه العب و الاوزار محتف بالملائكة الابرار و مجاورة الملك الجبار و رضوان الرب الغفار. صلى الله على محمد نبى الرحمة. و امينه على وحيه و صفيه من الخلائق. و رضيه صلى الله عليه و سلم و رحمة الله و بركاته. ثم انتم عباد الله (تريد اهل المجلس) نصب امر الله و نهيه. و حملة دينه و وحيه. و امناء الله على انفسكم و بلغاؤه الى الامم. -زعمتم حقا لكم لله فيكم عهد، قدمه اليكم. و نحن بقية استخلفنا عليكم. و معنا كتاب الله، بينة بصائره. و آى فينا منكشفة سرائره. و برهان منجليه ظواهره. مديم البرية اسماعه. قائد الى الرضوان اتباعه مؤد الى النجاة استماعه.

13. فيه بيان حجج الله المنورة. و عزائمه المفسرة و محارمه المحذرة و تبيانه الجالية. و جمله الكافية. و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة. و شرائعه المكتوبة. ففرض الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك.

14. در بعض مصادر متاخر بجاى‏«حب دوستى) «جهاد»آمده و مناسب‏تر مى‏نمايد.

15. صبر را كه در لغت‏بمعنى شكيبائى است‏بمعنى ديگر آن (باز داشتن نفس از هوى و هوس) گرفته‏ام.  (رجوع به تفسير التبيان ج 1 ص 201. ذيل‏«و استعينوا بالصبر و الصلاة‏»شود) .

16. اشارت است‏به آيه 179 سوره بقره.

17. و الصلاة تنزيها عن الكبر. و الصيام تثبيتا للاخلاص. و الزكاة تزييدا فى الرزق. و الحج تسلية للدين. و العدل تنسكا للقلوب. و طاعتنا نظاما. و امامتنا امنا من الفرقة. و حبنا عزا للاسلام. و الصبر منجاة. و القصاص حقنا للدماء.

18. اشارت است‏به آيه 23 سوره نور«ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم‏».

19. و الوفاء بالنذر تعرضا للمغفرة. و توفية المكاييل و الموازين تغييرا للبخسة. و النهى عن شرب الخمر تنزيها عن الرجس. و قذف المحصنات اجتنابا للعنة. و ترك السرق ايجابا للعفة. و حرم الله عز و جل الشرك اخلاصا له بالربوبية. «فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون- (از آيه 101 آل عمران) و اطيعوه فيما امركم به و نهاكم عنه فانه‏«انما يخشى الله من عباده العلماء»-سوره فاطر:   آيه 28) .

20. ثم قالت:  ايها الناس. انا فاطمة و ابى محمد. اقولها عودا على بدء. «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم‏». -توبه:  129-فان تعرفوه تجدوه ابى دون آباتكم. و اخابن عمى دون رجالكم. فبلغ النذارة. صادعا بالرسالة. مائلا عن مدرجة المشركين. ضاربا لثبجهم، آخذا بكظمهم. يهشم الاصنام و ينكث الهام.

21. حتى هزم الجمع و ولو الدبر. و تفرى الليل عن صبحه. و اسفر الحق عن محضه. و نطق زعيم الدين. و خرست‏شقاشق الشياطين. و كنتم على شفا حفرة من النار. مذقة الشارب. و نهرة الطامع و قبسة العجلان. و موطا الاقدام. تشربون الطرق. و تقتاتون الورق. اذلة خاسئين. تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم. فانقذكم الله برسوله (ص) بعد اللتيا و التى. و بعد ما منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب، و مردة اهل الكتاب.

22. كلما حشوا نارا للحرب اطفاها. او نجم قرن الضلال و فغرت فاغرة من المشركين قذف باخيه فى لهواتها. فلا ينكفى حتى يطا صماخها باخمصه. و يخمد لهبها بحده. مكدودا فى ذات الله. قريبا من رسول الله. سيدا فى اولياء الله. و انتم فى بلهنية وادعون آمنون.

23. حتى اذ اختار الله لنبيه دار انبيائه، ظهرت خلة النفاق. و سمل جلباب الدين. و نطق كاظم الغاوين. و نبغ حامل الآفلين. و هدر فنيق المبطلين. فخطر فى عرصاتكم و اطلع الشيطان راسه من مغرزه، صارخا بكم. فوجدكم لدعائه مستجيبين. و للغرة فيه ملاحظين. فاستنهضكم فوجدكم خفافا. و اجمشكم فالقاكم غضابا. فوسمتم غير ابلكم و اوردتموها غير شربكم. هذا و العهد قريب. و الكلم رحيب. و الجرح لما يندمل.

24. زعمتم خوف الفتنة‏«الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين‏»-توبه:  49-فهيهات منكم، و انى بكم، و انى تؤفكون. و هذا كتاب الله بين اظهركم. زواجره بينة. و شواهده لائحة. و اوامره واضحة. ارغبة عنه تريدون. ام بغيره تحكمون؟بئس للظالمين بدلا.  «و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين‏». آل عمران:  85.

25. ثم لم تريثوا الاريث ان تسكن نغرتها. تشربون حسوا، و تسرون فى ارتغاء. و نصبر منكم على مثل حز المهدى. و انتم الان تزعمون ان لا ارث لنا. افحكم الجاهلية تبغون، «و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون- (المائدة:  50) ويها معشر المهاجرين. ا ابتز ارث ابى؟يا بن ابى قحافة!  افى الكتاب ان ترث اباك و لا ارث ابى؟لقد جئت‏شيئا فريا.

26. خلافت و فدك.

27. فدونكها مخطومة مرحولة. تلقاك يوم حشرك. فنعم الحكم. الله. و الزعيم محمد. و الموعد القيامة. و عند الساعة يخسر المبطلون.  و«لكل نبا مستقر و سوف تعلمون‏» (انعام:  67) ثم انحرفت الى قبر النبى (ص) و هى تقول: 

قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت‏شاهدها لم تكثر الخطب انا فقدناك فقد الارض و ابلها واختل قومك فاشهدهم و لا تغب

28. معشر البقية. و اعضاد الملة. و حصون الاسلام. ما هذه الغميزة فى حقي؟و السنة عن ظلامتى. اما قال رسول الله (ص) المرء يحفظ فى ولده؟سرعان ما اجدبتم فاكديتم. و عجلان ذا اهالة. تقولون مات رسول الله (ص) . فخطب جليل. استوسع وهيه. و استنهز فتقه. و فقد راتقه. و اظلمت الارض لغيبته. و اكتابت‏خيرة الله لمصيبته. و خشعت الجبال. و اكدت الامال. و اضيع الحريم. و اذيلت الحرمة عند مماته. و تلك نازلة علينا. بها كتاب الله فى افنيتكم فى ممساكم و مصبحكم يهتف بها فى اسماعكم. و قبله حلت‏بانبياء الله عز و جل و رسله.

29. در بعض فرهنگهاى عربى و كتاب‏هائى جز فرهنگ نامه‏ها نوشته‏اند قيله نام زنى است كه انصار از نژاد او هستند. ابو الفرج اصفهانى آنجا كه نسب اوس و خزرج را آورده نويسد:  مادر آنان قيله دختر جفنة بن عتبة بن عمرو است. و قضاعه گويند او قيله دختر كاهل بن عذره بن سعد بوده است.  (اغانى ج 3 ص 40) ليكن بايد توجه داشت كه:  قيله واژه‏اى است جنوبى يعنى واژه‏اى بوده است در زبان مردم عربستان خوشبخت (يمن) . مردم يثرب (مدينه) از مهاجرانى هستند كه پس از ويرانى سد مارب و يا به سبب ديگر در اين شهر (يثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت‏سبائيان بر جنوب، پادشاهان اين منطقه مشاوران سياسى داشتند كه از ميان اشراف انتخاب مى‏شدند و آنانرا«قيل‏»مى‏گفتند بن ابر اين قيله مرادف بزرگان، اعيان، و مانند اينها است.

30. «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين.  (آل عمران:  144) ايها بنى قيلة. اهضم تراث ابيه.  (هاء براى سكت است) و انتم بمراى و مسمع تلبسكم الدعوة و تمثلكم الحيرة و فيكم العدد و العدة. و لكم الدار. و عندكم الجنن.

31. و انتم الان نخبة الله التى انتخبت لدينه. و انصار رسوله و اهل الاسلام. و الخيرة التى اختيرت لنا اهل البيت. فباديتم العرب. و ناهضتم الامم. و كافحتم البهم. لا نبرح نامركم و تامرون. حتى دارت لكم بنارحى الاسلام. و در حلب الانام. و خضعت نعرة الشرك. و لا باخت نيران الحرب. و هدات دعوة الهرج. و استوسق نظام الدين. فانى حرتم بعد البيان. و تكصتم بعد الاقدام. و اسررتم بعد الاعلان.

32. لقوم نكثوا ايمانهم‏«اتخشونهم. فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنين‏» (توبه:  13) الا قد ارى ان اخلدتم الى الخفض. و ركنتم الى الدعة. فعجتم عن الدين. و مججتم الذى و عيتم و دسعتم الذى سوغتم. «انتكفروا انتمومن فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد».  (آيه 8 سوره ابراهيم) .

33. سعدى.

34. الا و قد قلت الذى قلته على معرفة منى بالخذلان الذى خامر صدوركم. و استشعرته قلوبكم. و لكن قلته فيضة النفس. و نفثة الغيظ. و بثة الصدر. و معذرة الحجة. فدونكموها. فاحتقبوها مدبرة الظهر. ناكبة الحق. باقية العار. موسومة بشنار الابد. موصولة بنار الله الموقدة. التى تطلع على الافئدة. فبعين الله ما تفعلون‏«و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون‏» (الشعراء:  227) و انا ابنة نذير لكم بين يدى عذاب الله. فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون.

35. و كسى كه بگذشته خود باز گردد زيانى بخدا نمى‏رساند (آل عمران:  144)

36. بلاغات النساء.

37. قسمتى از اين پاسخ مسجع است‏بدين جهت در ترجمه هم سجع رعايت‏شده است.

38. يرثنى و يرث من آل يعقوب-مريم:  7.

39. و ورث سليمان داود-النحل:  17.

40. بلاغات النساء. چاپ بيروت ص 31-32.

41. شرح نهج البلاغة ص 214.

42. زن روسپى كه در عصر جاهليت‏بوده است.

43. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 214-215.

44. و نگاه كنيد به فاطمة الزهرا-عباس عقاد ص 57.

45. پس از پنجاه سال ص 31 چاپ دوم.

46. يا بن ابى طالب اشتملت‏شملة الجنين. و قعدت حجرة الظنين. نقضت قادمة الاجدل. فخاتك ريش الاعزل. هذا ابن ابى قحافة يبتزنى نحلة ابى. و بليغة ابنى. لقد اجهر فى خصامى. و الفيته الدفى كلامى. حتى حبسنى قتيلة نصرها. و المهاجرة وصلها. و غضت الجماعة دونى طرفها فلا دافع و لا مانع-خرجت كاظمة. وعدت راغمة. اضرعت‏حدك يوم اضعت‏خدك. افترست الذئاب و استرشت التراب. ما كففت قائلا و لا اغنيت‏باطلا و لا خيار لى.

47. ليتنى مت قبل هنيتى و دون ذلتى. عذيرى الله منك عاديا و منك حاميا. و يلاى فى كل شارق. ويلاى مات العمد. و وهنت العضد.  و شكواى الى ابى و عدواى الى ربى. اللهم انت اشد قوة. فاجابها امير المؤمنين:  لا ويل لك. بل الويل لشانئك. نهنهى عن وجدك يابنة الصفوة. و بقية النبوة. فما ونيت عن دينى و لا اخطات مقدورى فان كنت تريدين البلغة فرزقك مضمون. و كفيلك مامول و ما اعد لك خير مما قطع عنك. فاحتسبى الله!  فقالت‏حسبى الله و نعم الوكيل.

48. ج 2 ص 208.

49. ج 43 ص 148.

كتاب:   زندگانى فاطمه زهرا(س)

نويسنده:   سيد جعفر شهيدى

********

برگرفته از سایت :

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=14336

 

*****

التماس دعا

****

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
نور ...  

نور


برخى از دعاها و زيارات مربوط به امام عصر (عج)

 

دعاء عهد

(اَللّهُمَّ رَبَّ الْنُّورِ العَظيمِ وَرَبَّ الكُرْسِيّ الرَّفِيعِ وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ ومُنْزِلَ

التَّوْريةِ وَالْأنْجِيلِ وَالزَّبُورِ وَرَبَّ الظِّلِّ وَالْحَروُرِ وَمُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظيمِ وَرَبَّ

الْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَالْأنْبياءِ وَالْمُرْسَلِينَ

 

اَللّهُمَّ إِنّي اسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ وَبِنُورِ وَجْهِكَ الْمُنِيرِ وَمُلْكِكَ الْقَديمِ ياحَيُّ

ياقَيُّومُ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذي اَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ وَالْأرضُونَ وَبِإسْمِكَ الَّذي

يَصْلَحُ بِهِ الأَوّلوُنَ والآخِروُنَ

 

ياحَيّاً قَبْلَ كُلَّ حَيٍّ وَيا حَيّاً بَعْدَ كُلِّ حَيٍّ وَياحيّاً حينَ لاحَيَّ يامُحْيِيَ الْمَوْتى

وَمُميتَ الْأَحياءِ ياحَيُّ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ

 

اَللّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلانا اَلإمامَ الهادِيَ الْمَهْدِيَّ الْقائِمَ بِأمْرِكَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ الطّاهِريِنَ

عَنْ جَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ في مَشارقِ الْأرْضِ وَمَغارِبها سَهْلِها وَجَبَلِها

 

وَبَرِّها وَبَحْرِها وَعَنّي وَعَنْ وَالِدَيَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللّهِ وَمِدادَ

 

كَلِماتِهِ وَما اَحْصاهُ عِلْمُهُ وَأَحاطَ بِهِ كِتابُهُ

 

اَللّهُمَّ إنّي اُجَدِّدُ لَهُ في صَبِيحَةِ يَوْمي هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيّامي عَهْداً وَعقْداً

وَبَيْعةً لَهُ في عُنُقي لا اَحُولُ عَنْها وَلا أَزُولُ أبَداً

 

اَللّهُمَّ اجْعَلْني مِنْ اَنصارِهِ وَاَعْوانِهِ وَالذَّابّينَ عَنْهُ وَالْمُسارِعينَ إِلَيْهِ في قَضاءِ

حَوائِجِهِ والْمُمْتَثِلينَ لأوامِرِهِ وَالْمُحامِينَ عَنْهُ وَالسّابِقينَ اِلى إِرادَتِهِ

وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ

 

اللّهُمَّ إنْ حالَ بَيْني وبَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذي جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِكَ حَتْماً مَقْضِيّاً

فَأَخْرِجْني مِنْ قَبْري مُؤْتَزِراً كَفَني شاهِراً سَيْفي مُجَرِّداً قَناتي مُلَبِّياً دَعْوَةَ

الدّاعي في الْحاضِرِ وَالْبادي

 

 اَللّهُمَّ اَرِنِي الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ والْغُرَّةَ الْحَمِيدَةَ واكْحُلْ ناظِري بِنظْرَةٍ مِنّي إلَيهِ

وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَاَوُسِعْ مَنْهَجهُ وَاسْلُكْ بي مَحَجَّتَهُ وَاَنْفِذْ اَمْرَهُ

وَاشْدُدْ اَزْرَهُ

 واعْمُرِاللّهُمَّ بهِ بِلادَكَ وَاَحْي بِهِ عبادَكَ فَإنَّكَ قُلْتَ وَقَوْلُكَ الْحَقُّ ظَهَرَ الْفَسادُ

فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النّاسِ فَاظْهِرِ اللّهُمَّ لَنا وَلِيَّكَ وَاَبْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ

الْمُسَمّى بِاسْمِ رَسْولِكَ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلّمَ حَتّى لايَظْفَرَ بِشْي‏ءٍ مِنَ

الْباطِلِ إِلاّ مَزَّقَهُ وَيُحِقَّ الْحَقَّ ويُحَقّقَهُ وَاجْعَلْهُ

 

اللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلوُمِ عِبادِكَ وَنَاصِراً لِمَنْ لايَجِدُ لَهُ ناصِراً غَيْركَ وَمُجدِّداً لِما

عُطِّلَ مِنْ أَحْكامِ كِتابِكَ وَمُشَيّداً لِما وَرَدَ مِنْ أَعْلامِ دِينِكَ وَسُنَنِ نَبِيّكَ صَلَّى اللّهُ

عَلَيْهِ وَآلِهِ وَاجْعَلْهُ

 

اللّهُمَّ مِمِّنْ حَصَّنْتَهُ مِنْ بَأْسِ الْمُعْتَدينَ

 

اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِيّك مُحَمَّداً صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ بِرُؤْيَتِهِ وَمَنْ تَبِعَهُ عَلى دَعْوَتِهِ

وَارْحَمِ اسْتِكانَتَنا بَعْدَهُ

 

الَلّهُمَّ اكْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هِذهِ الْاُمَّةِ بِحُضُورِهِ وَعجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ إِنَّهُمْ

يَرَوْنَهُ بَعيداً وَنَراهُ قريباً بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمين).

بازگشت به ابتدای صفحه



دعاء فرج

(اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ

وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ

طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً).

بازگشت به ابتدای صفحه



روز جمعه

روز حضرت صاحب الزّمان عليه السلام و بنام آن جناب است و همان روزى است كه در آن روز ظهور خواهد فرمود بگو در زيارت آن حضرت:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللّهِ فى اَرْضِهِ

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ اللّهِ فى خَلْقِهِ

 اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نُورَ اللّهِ الَّذى يَهْتَدى بِهِ الْمُهْتَدُونَ وَ يُفَرَّجُ بِهِ عَنْ الْمُؤْمِنينَ

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخآئِفُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْوَلِىُّ النّاصِحُ

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَفينَةَ النَّجاةِ

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ الْحَيوةِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ صَلَّى اللّهُ عَلَيْكَ وَ عَلى الِ بَيْتِكَ

الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ

 اَلسَّلامُ عَلَيْكَ عَجَّلَ اللّهُ لَكَ ما وَعَدَكَ مِنَ النَّصْرِ وَ ظُهُورِ الاَْمْرِ

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَولاىَ اَنَا مَولاكَ عارِفٌ بِاُولاكَ وَ اُخْراكَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللّهِ

تَعالى بِكَ وَ بِالِ بَيْتِكَ وَ اَنْتَظِرُ ظُهُورَكَ وَ ظُهُورَ الْحَقِّ عَلى يَدَيْكَ

 

وَ اَسْئَلُ اللّهَ اَنْ يُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد وَ اَنْ يَجْعَلَنى مِنْ الْمُنْتَظِرينَ

لَكَ وَ التّابِعينَ وَ النّاصِرينَ لَكَ عَلى اَعْدآئِكَ وَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْكَ فى

جُمْلَةِ اَولِيآئِكَ يا مَولاىَ يا صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْكَ وَ عَلى الِ

بَيْتِكَ

 

 هذا يُومُ الْجُمُعَةِ وَ هُوَ يَومُكَ الْمُتُوَقَّعُ فيهِ ظُهُورُكَ وَ الْفَرَجُ فيهِ لِلْمُؤمِنينَ عَلى

يَدَيْكَ وَ قَتْلُ الْكافِرينَ بِسَيْفِكَ وَ اَنَا يا مَولاىَ فيهِ ضَيْفُكَ وَ جارُكَ

 

 وَ اَنْتَ يا مَولاىَ كَريمٌ مِنْ اَولادِ الْكِرامِ وَ مَأمُورٌ بِالضِّيافَةِ وَ الاِْجارَةِ

فَاَضِفْنى وَ اَجِرْنى صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْكَ وَ عَلى اَهْلِ بَيْتِكَ الطّاهِرينَ

***

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
صلوات ...  

صلوات

 

اسعد الله ایامکم !

***

حضرت اميرالمومنين علي (ع) در یکی از خطبه ها به حضرت پیامبر اعظم (ص) چنین صلوات فرستادند:

اِنَّ اللهَ وَ مَلائِکَتَهُ يُصََّلوُنَّ علي النَّبي يا اَيُّهَا الَّذين امَنُوا صَلّوا عَلَيهِ

 وَ سَلِّموُا تَسليما

 اللهُمَّ صَلِّ علي محمد و أل محمد و بارِک علی محمد و ال محمد کَاَفضَلَ ما صَّلَیتَ و بارَکتَ و تَرَحَّمتَ و تَحَّنَنتَ و سَلَّمتَ علی ابراهیم و ال ابراهیم اِنَّکَ حمید مجید

اللهم اَعطِ محمداً الوَسیلَةَ والشََّرَفَ والفَضیلَةَ والمَنزِلَةَ الکَریمَةَ

اللهمَّ اجعَل محمداً وَ ال محمد اَعظَمَ الخَلایِقِ کُلِّهِم شَرَفاً یَومَ القِیمَةَ و َاقرَبَهُم مِنکَ مَقعَداً وَ اَوجَهَهُم عِندَکَ یَومَ القِیمَةَ جاهاً واَفضَلَهُم عِندَکَ َمنزِلَةً و نَصیبا

اللهُمَّ اَعطِ محمداً اَشرَفَ المَقامِ و حِباءَ السَّلام و شفاعَةََ الاِسلامِ

اللهُمَّ والحقنا بِهِ غَیرَ خَزایا و لا ناکِثین و لا نادِمین و لا مبدِلینَ

 اِلهَ الحَقِّ امین یا رب العالمین

 

***

ذکر صلوات بر حضرت جعفر بن محمد صادق(ع)

 

اللهُمَّ صَلِّ علی جعفر بن محمد الصادق، خازِنِ العِلمِ الدّاعی اِلَیکَ بالحقّ النُّورِ المُبینِ

اللهُمَّ وَ کَما جَعَلتَهُ مَعدِنَ کَلامِکَ وَ وَحیِکَ وَ خازِنَ عِلمِکَ وَ لِسانَ تَوحیدِکَ وَ وَلِیَّ اَمرِکَ وَ مُستَحفِظَ دینِکَ  فَصَلِِّ عَلَیهِ اَفضَلَ ما صَلَّیتَ علی اَحَدٍ مِن اَصفیائِکَ و حُجَجِکَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ   

 

***

**

آیینه لولاک

***

با حمد خدای خلق عالم، " الله" کبیر، رب اعظم

شعرم شده عاشقانه ملزم، برمدح تو ای نبی خاتم

خاتم نه فقط به ملک هستی، آیینه ی عزّ لامکانی!

ختم است به تو، جمال مطلق،ختم است به تو، کمال آدم

تو ذات شگفت کایناتی: " لولاک لما خلقت الافلاک"

تو، جوهر آنچه عقل خوانده ست در منطق محکمات، محکم

رخسار تو آیه آیه ی " نور"، تفسیر شریف " والنهار" است

هم مردمکان، بسان " والیل" ، تأویل نجابتی مکرم 

اشراق شگرف گیسوانت ، آیات بلند و ژرف" طاها"

محراب قشنگ ابروانت ، در مد نگاه عرشیان ، خم

مخلوق تبسم نگاهت ، نوروز پرند آفرینش

مستور تجسم پگاهت گل های بهشت همچو شبنم

این چامه به التفات یادت ، سرشار بلاغتی عجیب است .

ترکیب تناسبش : مرتب،، تذهیب تغزلش : منظم !

بس جای "ترنج، دست" ها را ، مردم بِبُرند عاشقانه

گر جلوه ی آن جمال زیبا، در آینه ها شود مجسم !    

 

***

**

*

فجر صادق

***

با یاد فجر صادق محراب و منبرت

تابیده بر نگاه جهان، نور باورت

گل، در جوار خانه ی تو خیمه می زند

تا پر کند مشام دل از عطر مجمرت

ای پیر لحظه های حقیقت فروز دل

رندان دهر، تشنه ی دُردی ز ساغرت

عشق و خرد که آینه داران هستی اند؟!

گردیده اند، محو تماشای منبرت

مدیون ذخمه های تو گردیده از ازل

دستی که شد موافق دست هنرورت

فقه و اصول و فلسفه، جز نقطه ای نبود

گر، می گشود حوصله، اوراق دفترت ؟!

جاری ترین زلال ازل تا ابد ، تویی

نامیده کردگار جهان، چون که جعفرت(ع) 

 

                 *    *    *

 

ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که چشم -

آید کنار تربت پاک و معطرت

ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم

تا جان فدا کنیم ، ز غیرت ، برابرت

ما را، بگیر دست، که "از پا فتاده ایم"

مولا، به حق تربت پنهان مادرت  !

 

                *     *    *
التماس دعا

 

                 *********                                     
پنجشنبه نهم فروردین 1386
نوروز انتظار ...  
آغاز فصلی از عدالت

امروز هر چه نفس هر چه عشق هر چه عطر دل انگيز ارزانی توست!

امروز ٬ شعر زيبای زمان -شور غزل- پرتو آينه و خنده اشک!

امروز ٬‌ گرمی پرتو خورشيد در آيينه صبح!

آسمان سايه نشين کرم درگاهت!

آسمان رشته اميد به نامت بسته!

«روز فرخنده ی فرماندهی ات بر افلاک»

ای سليمان ولايت خوش باد!

روزها چشم اميد از امروز ٬ به سحرگاه گل افشانی فردا دارند

روزها از پس هم خواهند رفت ٬ تا در آن صبح دل انگيز به نوروز تماشا برسند!

روزها بی تو همان شب هستند !

روزها٬ بی تو فقط خاکستر!

 باز با ياد تو امروز سفر خواهم کرد

به دياری که بر آن آينه ها می تابند

و دل کوچه پر از عطر سحرگاهان است!

آب ها: روشنی انديشه!

رنگ ها:‌سبز ترين خاطره را می دانند!

با تو امروز سفر خواهم کرد...

 ***

http://saapoem.persianblog.com

****

الإمام الثاني عشر
الإمام {م ح م د } بن الحسن المهدي (عج)

(إقرأ هنا بتفصيل أكثر عن الإمام المهدي (عج)).

هو الإمام الثاني عشر من الأئمة المعصومين الذين أوجب الله طاعتهم على الخلق أجمعين وهو الإمام المهدي المنتظر صاحب العصر والزمان.

ولد أبو القاسم {م ح م د} بن الحسن، مهدي هذه الأمة وأملها المرتجى الذي يحيي الله به الحق والعدل ويعيد إلى الأمة حريتها وكرامتها ويملأ الأرض قسطاً وعدلاً بعدما ملئت ظلماً وجوراً. ولد في سنة 255 للهجرة في سامراء ولم يولد لأبيه مولود غيره، وذلك قبل أن تصل الخلافة إلى المهتدي العباسي بشهر تقريباً وتوفى والده (ع) وله من العمر خمس سنوات فأتاه الله الحكمة وجعله آية للعالمين وإماماً للمسلمين، كما جعل عيسى بن مريم وهو في المهد نبياً.

فأخفاه أبوه الإمام الحسن العسكري عن أعين الناس فلم يعلم به إلا خواص شيعته خوفاً علبه. وقد حضرت ولادته عمة أبيه حكيمة بنت الإمام محمد الجواد عليه السلام.

النصوص الواردة بحقه عليه السلام:

لقد روى أحاديث المهدي (ع) جماعة من محدثي السنّة في صحاحهم كالترمذي وأبي داود والحاكم وابن ماجه وأسندوها إلى جماعة من خيار الصحابة كعلي (ع) وابن عباس وابن عمر وابن مسعود وطلحة وأبي هريرة وأبي سعيد الخدري وأم سلمة وغيرهم ممن سمعوا الرسول يردد حديث مهدي أهل البيت بين الحين والآخر حسب المناسبات.

ففي صحيح الترمذي أن النبي (ص) قال: لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لطوّل الله ذلك اليوم حتى يبعث الله فيه رجلاً من أل بيتي يواطئ اسمه اسمي.

وفي مسند أحمد بن حنبل عنه أنه قال (ص): لا تنقضي الأيام ولا يذهب الدهر حتى يملك العرب رجلٌ من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي.

ويعتقد ابن تيمية بصحة الحديث الذي رواه ابن عمر عن النبي (ص) وجاء فيه: يخرج في آخر الزمان رجل من ولدي اسمه اسمي وكنيته كنيتي يملأ الأرض عدلاً كما كلئت جوراً وذلك هو المهدي. وفي حديث له (ص): المهدي من عترتي ومن ولد فاطمة.

وفي رواية عن حذيفة اليمان أن رسول الله (ص) قال: لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لبعث الله رجلاً اسمه اسمي وخلقه خلقي يبايع له الناس بين الركن والمقام يردّ الله به الدين ولا يبقى على وجه الأرض إلا من يقول لا لإله إلا الله، فقام إليه سلمان الفارسي وقال له: يا رسول الله من أي ولدك هو؟ فقال من ولد ابني هذا وضرب بيده على كتف الحسين.

وفي رواية أخري تنتهي بسندها إلى سعيد بن جبير عن ابن عباس أن رسول الله (ص) قال: إن علي بن أبي طالب إمام أمتي وخليفتي عليها من بعدي ومن ولده القائم المنتظر الذي يملأ به الأرض عدلاً وقسطاً كما ملئت ظلماً وجوراً، والذي بعثني بالحق بالحق بشيراً ونذيرأً إن الثابتين على القول به في زمان غيبته لأعز من الكبريت الأحمر، فقام إليه جابر بن عبدالله الأنصاري وقال: يا رسول الله وللقائم من ولدك غيبة؟ قال: أي وربِّي وليمحص الله الذين آمنوا ويمحق الكافرين، يا جابر إن هذا الأمر سر من سر الله مطوي عن عباد الله فإياك والشك فيه فإن الشك في  أمر الله كفر. إلى غير ذلك من الروايات الكثيرة التي بشرت بمهدي أهل البيت.    


جمعه چهارم اسفند 1385
...  
با نام تو آغاز می کنم ای خداوند عشق!
تویی که زیبا ترین معاشقه را از عاشق خویش ، در "گودال قتلگاه "به تماشا ایستادی!
و با یاد "رقیه" (ُس) :

آرزوی بابا

***

می چکد از نگاه ها ، پنهان
اشک ها ، یادگار دریا یند
آسمان هم به گریه می آید:
وقتی از چشم کودکی ،آیند !

* *
کودکی ، مانده در دل غربت
خفته ، اما ، درون ویرانه
آنکه ،روزی، نگاه زیبایش
شد حدیث هزار پروانه !

* *
جرم او را کسی نمی دانست :
جرم پروانه را ، نمی دانند
آنچه مردم شنیده ، می گویند
رسم جانانه را ، نمی دانند

* *
چشم ها ،را گشوده می نالید
در فضای غریب ویرانه
مثل شمعی ،که اشک می ریزد
در سکوت حزین یک خانه

* *
ناله هایش اگر چه می گفتند:
غربت خانه ، کرده بی تابش
دور می زد ، درون تاریکی
لحظه لحظه ، نگاه بی خوابش

* *
جستجو های او نشان می داد
انتظار کسی ، به جان دارد
سر به بالا گرفته ، می پرسید:
عمه ، این خانه آسمان دارد ؟!

* *
آسمان را ، گرفت در آغوش
مثل یک عقده در گلو ، افسرد
آرزوی قشنگ بابا ، هم
در همان آخرین نگاهش ، مرد !

***

قم ۱۳۷۷
جمعه پانزدهم دی 1385
مرکز اسرار عالم علی ! ...  

 

مگر پرده از اسرار بر می دارد خداوند؟!

مگر حادثه ای شگفت در راه است؟!

کعبه را چه می شود! چرا خانه دوست، دلواپس لحظه هاست ؟!

 این حجم آکنده از سنگ، قرار است از کدامین نور پذیرایی کند؟!

گویی خدا وند چشم ها را از شعشعه پرتو ذات خویش برحذر می دارد !

آیا خاک را پذیرایی از این نور میسر خواهد بود ؟!

 گویی کعبه سرپوشی است برای چلچراغ آفرینش !

تبارک الله از این روز بشکوه!

 مگر خدای قصد تماشای جلوات خویش ، در آینه کعبه دارد ؟!

باید از وهم و گمان گذشت؛ اینکه می شکافد هستی دیوار را !

 اینکه می گیرد عنان از طاقت هستی چنین !

 اینکه می آید فرود از اوج عرش آینه سان!

پرتو ذات الهی ، روح قرآن ؛ وارث عدل و عدالت ؛

 شور محراب عبادت ، شاه مردان ، علی(ع) است !

  علی(ع)!

******

 علی (ع)!

ای سواد عنبرین نامت سودای زمین

مغز خاک از نکهت مشکین لباست نافه چین!

غنچه پژمرده ای از لاله زارت شمع طور

قطره افسرده ای از زمزمت دُر ثمین

در بیابان طلب یک العطش گوی تو خضر

در حریم قدس، یک پروانه ات ، روح الامین

طاق ابروی تو را تا دست قدرت نقش بست

قامت افلاک خم شد،  راست شد پشت زمین !

هیچ تعریفی تو را زین به نمی دانم که شد

در تو پیدا گوهر پاک امیرالمومنین !   

                          

                                  (میرزامحمد علی صائب تبریزی-ره-)

مولا جان ! امیر مومنان ! چیست راز وجودت ؟!

وجودی که حیرتیان کویت را شماره از ستاره بیرون و دل سپردگان گیسوی معرفتت را پایانی نیست !

کیستی تو ؟! تویی که شکوه نامت آسمان و زمین را به تواضع واداشته و کلام  آسمانی خداوند (قرآن) در پی شمار مناقب تو هشتاد بار عظمت و شکوه تو را ستایش کرده است!

کیستی ، تو ای گوهر شگفت هستی که فضایل تو را سید بطحا ،  حضرت محمد مصطفی (ص) عاشقانه می شمارد :

فرمود: به هر کس مولا من هستم ، علی (ع) مولای اوست !

فرمود: علی(ع) برای من، به مثل هارون برای حضرت موسی (ع)است !

فرمود: او برای من است و من برای او!

فرمود: علی (ع) برای من همانند خود من است؛ فرمانبرداری از او ، فرمانبرداری از من ، نافرمانی از او، نافرمانی از من، است !

فرمود: جنگ با علی (ع) جنگ با خداست و صلح با علی، صلح با خدا!

فرمود: دوست علی(ع)، دوست خدا و دشمن علی، دشمن خداست !

فرمود: علی حجت خداست و جانشین او در میان بندگان !

فرمود: دوست داشتن علی، ایمان و کینه او را به دل داشتن، از کفراست !

فرمود: حزب علی ، حزب خداست، حزب دشمنان علی، حزب شیطان!

فرمود: علی با حق است و حق با او و این از هم جدایی ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر ملاقاتشان کنم !

فرمود: علی تقسیم کننده بهشت و دوزخ است !

فرمود: هر که از علی جدا شود ، در حقیقت ازمن بریده است و هر که از من جدا گردد، از خدایش بریده است !

فرمود: تنها رستگاران روز قیامت پیروان علی اند !

و اینکه فرمود: من و علی از یک نور آفریده شده ایم.

  

                 (خصال شیخ صدوق ج 1و2 )

تو کیستی ای شگفتی عالم خاک؟!

 کیستی ای آسمانی ترین که خود را " بو تراب " نامیده ای؟!

که هستی ؟!

 که بودی؟!

 که بوده ای؟!

 ای راز ناگشودنی!

چون لباس کعبه   بر اندام  بت زیبنده نیست 

جز تو  بر شخصی دگر  نام : امیر المومنین  ! 

*******

یا علی مدد !                                                                                                  

 

شنبه دوم دی 1385
ظهور عیسی بن مریم (ع) ...  
Emam Mahdi -الامام المهدی المنتظر (عج) 
The following are the collection of Sahih (authentic) Hadith regarding Mahdi.

Hadhrat Abdullah bin Mas'ood(RA) reports from the Prophet(SAW), who said:

 

  The world will not come to pass until a man from among my family, whose name will be my name, rules over the Arabs.
(Tirmidhi Sahih, Vol. 9, P. 74; Abu Dawud, Sahih, Vol. 5, P. 207;
also narrated by Ali b. Abi Talib, Abu Sa'id, Umm Salma, Abu Hurayra)

The Prophet(                  SAW) said:

 

Allah will bring out from concealment al-Mahdi from my family and just before the day of Judgment; even if only one day were to remain in the life of the world, and he will spread on this earth justice and equity and will eradicate tyranny and oppression.
(Musnad Ahmad Ibn Hanbal, Vol. 1, P. 99)

Hadhrat Ali(RA) narrates that Rasulullah(SAW) said:

Even if only a day remains for Qiyamah to come, yet Allah will surely send a man from my family who will fill this world with such justice and fairness, just as it initially was filled with oppression.
(Abu Dawood)

Ali b. Abi Talib(RA) has related a tradition from the Prophet(SAW) who informed him:

The promised Mahdi will be among my family. God will make the provisions for his emergence within a single night.
(Ibn Majah, Sahih, Vol. 2, P. 519)

Hazrat Umme Salmah(RA), Prophet's wife, narrates that she heard the Prophet(SAW) say:

The promised Mahdi will be among my progeny, among the descendants of Fatima.
(Abu Dawud, Sahih, Vol. 2, P. 207; Ibn Majah, Sahih, Vol. 2, P. 519)

Rasulullah(SAW) announced:

The Mahdi will be of my family, of the descendants of Fatima (the Prophet's daughter). (Sunan Ibn Majah, Vol. 2, Tradition No. 4086)

The Prophet(SAW) taught:

Al-Mahdi is one of us, the members of the household (Ahlul-Bayt).
(Sunan Ibn Majah, Vol. 2, Tradition No. 4085)

Abu Sa'id al-Khudari(RA) narrated that the Prophet(SAW) said:

Our Mahdi will have a broad forehead and a pointed (prominent) nose. He will fill the earth with justice as it is filled with injustice and tyranny. He will rule for seven years.
(Abu Dawud, Sahih, Vol. 2, p. 208; Fusul al-muhimma, p. 275)

Hadhrat Abu Saeed Khudri(RA) relates that Rasulullah(SAW) said:

Al Mahdi will be from my progeny. His forehead will be broad and his nose will be high. He will fill the world with justice and fairness at a time when the world will be filled with oppression. He will rule for seven years.

Hadhrat Umme Salmah(RA) narrates that Rasulullah(SAW) said:

After the death of a Ruler there will be some dispute between the people. At that time a citizen of Madina will flee (from Madina) and go to Makkah. While in Makkah, certain people will approach him between Hajrul Aswad and Maqaame Ibraheem, and forcefully pledge their allegiance to him.

Thereafter a huge army will proceed from Syria to attack him but when they will be at Baida, which is between Makkah and Madina, they will be swallowed into the ground.

On seeing this, the Abdaals of Shaam as well as large numbers of people from Iraq will come to him and pledge their allegiance to him. Then a person from the Quraish, whose uncle will be from the Bani Kalb tribe will send an army to attack him, only to be overpowered, by the will of Allah. This (defeated) army will be that of the Bani Kalb. Unfortunate indeed is he who does not receive a share from the booty of the Kalb. This person (Imam Mahdi) will distribute the spoils of war after the battle. He will lead the people according to the Sunnat and during his reign Islam will spread throughout the world. He will remain till seven years (since his emergence). He will pass away and the Muslims will perform his Janazah salaat.
(Abu Dawood)

The holy Prophet(SAW) said:

A group of my Ummah will fight for the truth until near the day of judgment when Jesus, the son of Marry, will descend, and the leader of them will ask him to lead the prayer, but Jesus declines, saying: "No, Verily, among you Allah has made leaders for others and He has bestowed his bounty upon them.
(Sahih Muslim)

It is reported from Abu Hurayra(RA) that the Prophet(SAW) said:

What will be your reaction when the son of Mary (Jesus) descends and your Imam is from among yourselves?
(Sahih Muslim, bab nuzul 'isa, Vol. 2; Sahih Bukhari, kitab bad' al-khalq wa nuzul 'isa, Vol. 4)

The holy Prophet(SAW) said:

What would be your situation if the Son of Mary (i.e. Jesus) descends upon you and your Imam is from among you?
(Bukhari, kitabul-Anbiya, Chapter Nuzul Isa bin Maryam)

پنجشنبه سی ام آذر 1385
یا امام جوادالائمه (ع) ...  

شهادة الإمام الجواد ( عليه السلام ) :

رُوِي أنَّ مثلث الاغتيال ( المعتصم ، وجعفر ، وأم الفضل ) ، كانوا قد تشاوَرُوا وتعاونوا على قتل الإمام ( عليه السلام ) ، والتخلّص منه بعد قدومه إلى ( بغداد ) ، بل ما استُدعِي ( عليه السلام ) إلاَّ لهذا الغَرَض .

وفي ذلك يقول المؤرخ علي بن الحسين المسعودي : ( وجعلوا - المعتصم بن هارون ، وجعفر بن المأمون ، وأخته أم الفضل - سُمّاً في شيء من عنب رازقي ، وكان يعجبه ( عليه السلام ) العنب الرازقي ، فلمَّا أكلَ ( عليه السلام ) منه نَدمَتْ ، وجعَلَتْ تبكي .

فقال ( عليه السلام ) لها : ( مَا بُكَاؤك ؟!! ، والله لَيَضربنَّكِ اللهُ بِفَقر لا يَنجَبِر ، وبَلاء لا يَنْسَتِر ) .

فَبُليت بِعِلَّة في أغمض المواضع من جوارحها ، وصارت ناسوراً ينتقض عليها في كلِّ وقت .

فأنْفَقَت مالها ، وجميع ملكها على تلك العِلَّة ، حتى احتاجت إلى رفد الناس .

وتردَّى جعفر في بئر فَأُخرِج ميتاً ، وكانَ سكراناً .

ولما حضرت الإمام ( عليه السلام ) الوفاة ، بعد أن سرى السُّمَّ في بدنه الشريف ، نص على أبي الحسن الهادي ( عليه السلام ) ، وأوصى إليه .

وكانت شهادته ( عليه السلام ) في آخر ذي القعدة 220 هـ .

وحُفِر للجثمان المقدَّس قبرٌ ملاصقٌ لقبر جدِّه الإمام الكاظم ( عليه السلام ) ، في مقبرة قريش بـ( بغداد ) ، فَوَارَوهُ ( عليه السلام ) فيه .

وانطفأت بشهادته ( عليه السلام ) شُعلَة مشرقة ، من الإمامة والقيادة الواعية ، المفكرة في الإسلام .

 

*****

السلام علیک یا مظلوم یا جواد الائمه !

سلام بر تو سید و مولای مظلومی که غریبانه

در غربت جان دادی !

سلام بر تو و مصائب تو باد !

****

جمعه سی و یکم شهریور 1385
آدینه ...  
...باز هم با (( پگاهان انتظاری)) دیگر

مولا جان !

 جمعه ی دیگری را با تو سپری خواهیم کرد ؛

اماافسوس  دور  از تو  !

******

مولا جان ! تو :

علت  عارفانه ی  عشقی     ؛     از  تمام  رموز  آگاهی  !

فرصت عاشقانه ی وصلی؛ فصل سبزی همیشه دلخواهی

خشک  زار  کویر  را  باران  ؛   دشت ها را   نوید  دریایی

خفتگان  را  تبسم  خورشید   ؛    راهیان  را  تبلور ماهی

نور  والفجر  بر  حریم  سحر  ؛  شور والعصر  در  حریم زمان

رمز((والیل)) در ترانه ی شب؛ راز((والشمس))در سحر گاهی

عاشقان  را   تبسم وصلی   ؛   عارفان را   تبسم صبحی

ره نشینان مانده را   امید  ؛  خستگان را  رفیق و همراهی

راز  اشراقی نماز و طواف ؛ مروه ی عشق را صفا هستی !

رکن توحیدی مناسک حج    ؛    کعبه را   رمز  حجت  اللهی

با تو هستیم ای همیشه  عزیز؛ با تویی که فقط به خاطر ما

عمر این غربت  و  جدایی را  ؛  با صفای قنوت ؛ می کاهی !

                                   ***********

به امید عدالت موعودت !

یا مهدی(عج)!

****